تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
زياد كسانى را كه در اين جنگ رنجى تحمل كرده بودند ، نزد حجاج فرستاد . او بكير بن هارون و سويد بن سرحان را امارت داد . حجاج همواره مىگفت : مطرف فرزند مغيرة بن شعبه نيست ، بلكه او پسر مصقلة بن هبيره [ 1 ] است زيرا بيشتر خوارج از ربيعه بودند و از قيس هيچ كس در ميان آنان نبود .

اختلاف ازارقه

پيش از اين گفتيم كه : مهلب ، پس از بازگشتن عتاب به نزد حجاج ، در شاپور ماند و يك سال با خوارج جنگ در پيوست . در اين ايام كرمان در دست خوارج بود و فارس در دست مهلب . پس راه ورود خواربار از فارس بر كرمان بسته شد و خوارج در تنگى افتادند . مهلب از پى خوارج روان شد آنان در جيرفت [ 2 ] كرمان فرود آمدند . مهلب با آنان جنگيد تا آنگاه كه آنان را از جيرفت براند . آنگاه از سوى حجاج براى نواحى فارس عمالى فرستاده شد . عبد الملك براى حجاج نوشت كه فسا و دارابجرد و كورهء اصطخر را به دست مهلب واگذارد تا بتواند هزينهء جنگى خويش را فراهم آورد . حجاج براء بن قبيصه را نزد مهلب فرستاد و او را به نبرد با خوارج ترغيب كرد . مهلب برفت و به قتال پرداخت و براء بر فراز تپه‌اى ايستاده نظاره مىكرد . براء از نبرد مهلب درشگفت شده بود و اين نبرد تا شب كه فرا رسيد ، ادامه - داشت . براء نزد حجاج آمد و از جنگاورى مهلب او را حكايت كرد . مهلب هجده ماه همچنان مىجنگيد و پيروزى حاصل نمىكرد . تا آنگاه كه ميان خوارج اختلاف افتاد . سبب آن بود كه مقعطر الضبى كه عامل قطرى بن الفجاءة در بعضى از نواحى كرمان بود ، يكى از خوارج را كشت . ياران مقتول خواستند قصاص كنند . قطرى مانع شد و گفت : او تاويل كرده بود و در تأويل به خطا رفته بود و ميانشان اختلاف افتاده بود . او مردى صاحب سابقه است و من معتقد نيستم كه بايد او را كشت . و گويند : در لشكرگاهشان مردى بود كه پيكان‌هاى مسموم مىساخت و ياران مهلب را با آنان مىكشت . مهلب نامه‌اى به مردى از اصحاب خود داد و گفت تا آن را به لشكرگاه خوارج اندازد در آن نامه آمده بود كه پيكان‌هايت رسيد ، هزار دينار برايت فرستادم . چون نامه به دست قطرى بن الفجاءة افتاد ، تيرگر را بخواند و ماجرى بپرسيد . او انكار كرد . ولى قطرى او را به قتل آورد . عبد ربه الكبير ابن عمل قطرى را گناه شمرد و ميانشان اختلاف افتاد . و نيز گويند كه مهلب مردى نصرانى را بفرستاد و او را فرمان داد كه در برابر قطرى سر به سجده نهد و او را سجده كند . چون نصرانى چنين كرد ، خوارج او را كشتند و قطرى را خلع كردند و عبد ربه الكبير را بر خود امير ساختند . قطرى با قريب پنجاه تن بماند و يك ماه
هامش
[ ( 1 ) ] الحر . [ ( 2 ) ] خير رفت .