تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
داد و به خاك سپرد . خوارج بازگشتند و خالد بن عتاب از پى آنان روان بود . مصاد [ 1 ] برادر شبيب نيز كشته شد . خالد كه سخت درمانده شده بود ، بازگشت و شبيب به كرمان رفت . حجاج به عبد الملك نامه نوشت و از او مدد خواست . او نيز سفيان بن الابرد الكلبى را با سپاهى به يارى او فرستاد و مال بسيار بر آنان انفاق كرد و دو ماه بعد از رفتن شبيب آنان را از پى او بفرستاد . حجاج به عامل بصره ، حكم بن ايوب كه شوهر دخترش بود ، نوشت كه او نيز چهار هزار تن از سپاه بصره به يارى سفيان بن الابرد فرستد . او نيز به سردارى زياد بن عمرو العتكى اين لشكر را بفرستاد ولى پيش از اين كه به سفيان پيوندد ، سفيان با شبيب رو به رو شده بود . چون شبيب در كرمان تن و توشى يافت ، بازگشت . سفيان را در اهواز بديد . و از پل دجيل بگذشت و با سه دسته از ياران حمله را آغاز كرد . قتالى سخت بود . شبيب بيش از سى بار حمله كرد . سفيان و شاميان كه دل بر مرگ نهاده بودند ، هر حمله را دفع كرده حمله‌اى ديگر مىنمودند تا آنگاه كه خوارج را تا پل واپس نشاندند . شبيب با صد تن از يارانش تا هنگام شب جنگيدند . چون شب در رسيد ، بازگشت . يارانش را از پيش فرستاد و خود از پى آنان مىرفت . چون بر سر پل رسيد ، سنگى از زير سم اسبش بلغزيد و او بر لبه پل بود ، در آب افتاد و غرق شد در حالى كه مىگفت :
كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا
.
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ »
من بعد . سفيان مىخواست بازگردد كه صاحب پل نزد او آمد و گفت : مردى از خوارج در رودخانه افتاد و يارانش فرياد زدند امير المؤمنين غرق شد و رفتند و لشكرگاه خود بگذاشتند . سفيان و يارانش تكبير گفتند و به جانب پل راندند و هر چه در لشكرگاه او بود ، تاراج كردند . شبيب را نيز از آب گرفتند و به خاك سپردند .

ذكر خروج مطرف بن المغيرة بن شعبه

چون حجاج حكومت كوفه يافت و بدان شهر آمد ، فرزندان مغيره را از صلحا و اشراف يافت . عروه را امارت كوفه داد و مطرف را امارت مداين و حمزه را به همدان فرستاد . اينان حكامى نيك سيرت بودند ، در عين حال نسبت به متمردان سختگير . چون شبيب به مداين آمد در بهر سير [ 2 ] فرود آمد و مطرف در مدينة العتيقه بود . ايوان كسرى در آنجاست . مطرف پل را بريد و نزد شبيب كس فرستاد كه چند تن از يارانش را بفرستد ، تا بنگرد كه چه مىگويند . شبيب چند تن از ياران خود را فرستاد . گفتند : ما شما را به كتاب خدا دعوت مىكنيم و سنت رسول او . و آنچه ما را برانگيخته تا با قوم خود به جدال برخيزيم اين است كه آنان در غنايم خود را بر ديگران برترى مىدهند و حدود خدا را تعطيل كرده‌اند . و نيز تبسط به جزيه [ 3 ] ؟
هامش
[ ( 1 ) ] مضاد . [ ( 2 ) ] نهر شير . [ ( 3 ) ] ابن اثير : التسلط بالجبريه .