تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
سخن گفت و آنان را به پيروزى بشارت داد . آنگاه حبيب بن عبد الرحمان الحكمى را با سه هزار جنگجو از پى او بفرستاد و او را توصيه كرد كه سخت از شبيخون آنان بر حذر باشد . حبيب از پى او تا انبار بيامد . به سبب امانى كه حجاج داده بود ، بسيارى از ياران شبيب از گرد او پراكنده شده بودند . شبيب به هنگام غروب بازگشت . حبيب سپاه خود را به چهار قسمت تقسيم كرده بود و از آنان خواسته بود كه دل بر مرگ نهند . شبيب بر يكى از دسته‌ها حمله كرد و هيچ يك از جاى خود يك قدم هم واپس ننشستند تا پايان شب . پس شبيب فرمان داد كه پياده شوند و جنگ به نهايت سختى خود رسيد و شمار كشتگان افزون گشت ، دست‌ها بود كه قطع مىشد و چشم‌ها بود كه از چشمخانه بيرون مىافتاد . از اصحاب شبيب قريب به سى تن و از شاميان صد تن كشته شدند . هر دو گروه را دست از كار بماند . شبيب بازگشت و از دجله گذشت و به جوخى [ 1 ] درآمد . سپس بار ديگر از دجله گذشت و به اهواز و فارس و كرمان رفت تا در آنجاها بياسايند . در باب اين نبرد چيز ديگر هم گفته‌اند و آن اين كه : حجاج يك يك اميران خود را به جنگ شبيب مىفرستاد و شبيب نيز آنان را مىكشت . يكى از اين اميران اعين ، امير حمام اعين بود . غزاله زن شبيب نذر كرده بود كه در مسجد كوفه دو ركعت نماز بگزارد ، در يكى سورهء بقره را بخواند و در ديگرى سوره آل عمران را . شبيب به كوفه آمد و درنگ كرد تا غزاله به نذر خود وفا نمود ، تا آنگاه مردم بر آنان هجوم آوردند و او از كوفه بيرون رفت . حجاج با مردم مشورت مىكرد كه با شبيب چه كند ؟ قتيبه پيش آمد و او را در اين كه مردم عامى و عادى را به جنگ مىفرستد ، سرزنش كرد و گفت : اينان مىگريزند ولى فرماندهشان كه گريختن نمىپسندد مىماند و كشته مىشود . رأى اين است كه تو خود به جنگ شبيب روى . ديگر روز حجاج بيرون آمد و به سبخه رفت ، شبيب نيز در آنجا بود . حجاج خود را از دشمن مخفى داشت و ابو الورد ، غلام خود را در زير علم قرار داد . شبيب پنداشت كه او حجاج است و به قتلش آورد . سپس بر خالد بن عتاب كه در ميسره بود ، حمله كرد . آنگاه به مطر [ 2 ] بن ناجيه كه در ميمنه بود و هر دو را از جاى خود دور ساخت . حجاج با اصحاب خود پياده شدند و بر - روى عبايى نشستند . عنبسة بن سعيد نيز با او بود . در اين حال ميان خوارج اختلاف افتاد . مصقلة بن مهلهل الضبى از شبيب پرسيد : در باب صالح بن مسرح [ 3 ] چه مىگويى ؟ شبيب گفت : از او بيزارم . مصقله هم گفت : من از تو بيزارم . و از او جدا شد . حجاج كه از اين اختلاف آگاه شد ، خالد بن عتاب را به جنگشان فرستاد . خالد بن عتاب در لشكرگاهشان با آنان نبرد كرد و غزاله را كشت و سرش را براى حجاج فرستاد . شبيب سوارى را كه سر را مىبرد ، بشناخت كسى را فرستاد تا راه بر او بگرفت و او را بكشت و سر را بياورد . شبيب سر را غسل
هامش
[ ( 1 ) ] خوخى . [ ( 2 ) ] مطرف . [ ( 3 ) ] مسر .