قطن به مداين فرستاد . قطن در شامگاه روز ترويه به لشكرگاه كوفه وارد شد و سپاه را به نبرد ندا داد . سپاهيان از او مهلت خواستند . در اين حال عبد الرحمان در رسيد و او را فرود آورد .
روز ديگر سپاه را تعبيه دادند و به قتال بيرون آمدند . در ميمنه خالد بن نهيك بن قيس بود و در ميسره عقيل بن شداد السلولى . و عثمان بن قطن فرمانده پيادگان . شبيب نيز سپاه خود را تعبيه داد . شمار لشكر او دويست و سى تن بود . خود در ميمنه ايستاد و سويد سليم در ميسره و برادرش مصاد [ 1 ] در قلب . شبيب بر سپاه عثمان بن قطن زد . منهزم شدند . عقيل بن شداد دامن نبرد بر ميان زد و جنگيد تا كشته شد . مالك بن عبد اللّه الهمدانى نيز كشته شد .
سويد بن سليم بر ميمنه تاخت و ميمنه را درهم ريخت . خالد بن نهيك نيك مىجنگيد ولى شبيب از پشت سر درآمد و او را بكشت . عثمان بن قطن به جانب مصاد كه در قلب ايستاده بود ، حمله كرد . جنگ سخت شد . شبيب از پشت سر بر عثمان حمله كرد و سويد نيز به جانب او برگشت و مصاد از قلب پيش تاخت و او را در ميان گرفتند و كشتند . آن سپاه به هزيمت شد . عبد الرحمان بن الاشعث از اسب فرو افتاد . ابن ابى سبرة [ 2 ] الجعفى او را بشناخت وى را بر استر خود بر نشاند و او مردم را ندا داد كه به دير ابى مريم بيايند . شبيب شمشير از كشتن بازداشت و آنان را به بيعت فرا خواند . با او بيعت كردند ، عبد الرحمان بن الاشعث به كوفه داخل شد و خود را در جايى پنهان نمود ، تا آنگاه كه حجاج او را امان داد . شبيب به ماه بهزادان [ 3 ] رفت و تابستان را در آنجا ماند و گروهى از كسانى كه از جانب حجاج مورد تعقيب بودند ، به دو پيوستند . سپس با هشتصد مرد به مداين آمد . مطرف بن مغيره در مداين بود . خبر به حجاج رسيد براى مردم سخن گفت و آنان را سخت تهديد نمود . زهرة بن حوبه كه مردى سالخورده بود و جز با عصا نمىتوانست برخاست ، او را گفت كه تو مردم را دسته دسته به جنگ او مىفرستى و آنان را آسيب مىرسد . مردم را يكباره در سپاهى گران بفرست و مردى دلير و آزموده را بر آنان امير ساز تا فرار را عار و پايدارى را مجد و كرامت شمارند . حجاج گفت :
تو آن مرد باش . گفت كسى اين مهم را شايسته است كه بتواند زره بر تن پوشد و نيزه بر دست گيرد و شمشير خود را به جنبش آورد و بر اسب بنشيند و من هيچ يك از اين كارها نتوانم كه ديدهام به ضعف گراييده است ولى همواره با امير خواهم بود و او را راهنمايى خواهم كرد . حجاج گفت : خداوند تو را جزاى نيكو دهد به سبب رنجى كه براى اسلام بردهاى چه در آغاز زندگىات چه در پايانش .
سپس گفت : برويد و همه بسيج شويد . رفتند و بسيج شدند . آنگاه به عبد الملك نوشت كه شبيب در مداين است و اينك عزم كوفه كرده است . مردم اين ديار از مقابلهء با او ناتوانند .
زيرا سپاهيان به هزيمت رفته و اميرانشان كشته شدهاند . بايد كه آنان را با سپاه شام يارى
هامش
[ ( 1 ) ] مضاد .
[ ( 2 ) ] ابى ششبه .
[ ( 3 ) ] نهرادان .