تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
عمرو بن حريث را در كوفه . با اين خبر جماعتى كثير از مردم بصره و كوفه از لشكرگاه برفتند ، و در اهواز اجتماع كردند . خالد بن عبد اللّه تهديدشان كرد كه بازگردند ولى به سخن او التفات ننمودند . كوفيان به كوفه آمدند . عمرو بن حريث اين عمل آنان را تقبيح كرد و خواست كه به سپاه مهلب بازگردند و آنان را به شهر راه نداد ولى آنان شب هنگام به خانه‌هاى خود رفتند . آنگاه حجاج ، در سال 75 ، امارت عراقين يافت . حجاج در كوفه خطبهء معروف خود را خواند كه در آن آمده بود : « خبر يافتم كه مهلب را ترك گفته‌ايد و عصيان ورزيده راه مخالفت پيش گرفته و به خانه‌هاى خود آمده‌ايد . به خدا سوگند بعد از سه روز هر كس را بيابم كه به لشكرگاه نرفته است ، گردنش را مىزنم و خانه‌اش را تاراج مىكنم . » سپس سران قبايل را بخواند و گفت : مردم را به سپاه مهلب گسيل داريد و از مهلب نامه بياوريد كه مردم به لشكرگاه رفته‌اند و درهاى پل را نبندند تا اين مهم به پايان آيد . پس از اين فرمان عمير [ 1 ] بن ضابى را ديدند كه در شهر مانده و به لشكر نپيوسته است . گفتند كه او از قاتلان عثمان است . حجاج او را بكشت . مردم به جانب لشكرگاه روان شدند ، چنان كه بر سر پل ازدحام شده بود . سران به رامهرمز نزد مهلب آمدند و از او نامه گرفتند كه مردم همه به لشكرگاه بازگشته‌اند . حجاج فرمان حركت داد . سپاه مهلب حركت كرد ، اندك برخوردى رخ داد . خوارج رفتند و در كازرون فرود آمدند . مهلب و عبد الرحمان بن مخنف نيز از پى آنان رفتند و در همان نزديكى لشكرگاه زدند . مهلب برگرد لشكرگاه خود خندق كند ولى ابن مخنف چنين نكرد . خوارج شبيخون زدند ، لشكرگاه مهلب را دستبرد نتوانستند به جانب ابن مخنف رفتند . يارانش پراكنده شدند و او خود جنگيد تا كشته شد . در اين باب نيز گفته‌اند كه چون خوارج حمله آغاز كردند ، نخست بر مهلب تاخت آوردند . مهلب ناچار شد در لشكرگاه خود بماند . عبد الرحمان بن مخنف همهء سپاه خود را به يارى او فرستاد چنان كه در لشكرگاه اندكى ، بيش نمانده بود . خوارج كه چنين ديدند به لشكرگاه او تاختند . او با جماعت قراء و هفتاد و يك تن از يارانش كشته شدند . روز ديگر مهلب بيامد بر آنان نماز كرد و به خاكشان سپرد . و خبر به حجاج نوشت . حجاج ، عتاب بن ورقاء را به جاى او فرستاد و او را فرمان داد كه از مهلب اطاعت كند . عتاب اگر چه به ظاهر پذيرفت ولى در دلش از مهلب كينه‌اى پديد آمد . تا روزى كه مهلب او را سرزنش مىكرد و چوبدست خود را برداشت تا او را بزند ، پسرش مغيره نگذاشت . عتاب اين واقعه را به حجاج نوشت و از مهلب شكايت كرد ، و خواست كه او را بازگرداند . اين واقعهء با واقعهء شبيب مصادف شد . حجاج او را فراخواند و مهلب در آنجا بماند .
هامش
[ ( 1 ) ] عمر .