گرد او جمع شدند ، شمارشان هفتاد تن بود و به دژى كه در آن نزديكى بود پناه جستند .
حارث از پى آنان روان شد و در دژ را به آتش كشيد و گفت اينك بيرون آمدن نتوانند روز ديگر بازمىگرديم . شبيب ياران را گفت : با هر كه خواهيد بيعت كنيد تا بر آنان تاخت آوريم .
ياران با او بيعت كردند . پس آتش را با نمدهاى تر كه بر آن مىافكندند ، خاموش كردند و از آن دژ بيرون جستند . حارث به مقابله برخاست ولى ياران شبيب حملهاى سخت كردند و آنان به مداين گريختند . ياران شبيب لشكرگاهشان را به تاراج بردند .
شبيب به سرزمين موصل رسيد . سلامة بن سنان التميمى [ 1 ] - از تيم شيبان - را بديد . او را به خروج دعوت كرد . برادر او فضاله را [ بنى عنزه كشته بودند . ] فضاله از بزرگان خوارج بود و پيش از صالح با دوازده تن خروج كرده بود و بر سر آبى از آن بنى عنزه فرود آمده بود .
بنى عنزه او را كشته بودند و تا به عبد الملك تقرب جويند ، و سرش را براى او برده بودند .
اين بود كه چون شبيب او را به قيام فرا خواند او چنان شرط كرد كه سى سوار برگزيند و با آنان بر سر بنى عنزه بتازد و انتقام برادر را بستاند . شبيب شرط او را قبول كرد و به جانب بنى عنزه روان شد و كشتار بسيار كرد هر محله را كشتار مىكرد و به محلهء ديگر مىرفت .
آنگاه شبيب ، با افراد خود به راذان [ 2 ] آمد . هفتاد تن همراه او بود . جماعتى از آنجا در حدود سه هزار تن نزد بنى شيبان گريختند و به دير خرزاد [ 3 ] رفتند . شبيب آنان را در محاصره گرفت .
شبيب براى ديدار مادر بيرون آمد و مصاد [ 4 ] بن يزيد ، برادر خود را به جاى خود نهاد . در راه كه مىرفت به جماعتى از بنى شيبان رسيد كه بر سر اموال خود بودند و از مصاد بىخبر .
مصاد بر سر آنان تاخت و سى تن از شيوخ آنان را بكشت كه حوثرة بن اسد نيز در ميان آنان بود . بنى شيبان كه در محاصره بودند ، از مصاد امان خواستند و گفتند : به راى و عقيدت آنان گردن مىنهند . مصاد بپذيرفت ، چون شبيب آمد تصميم برادر را تصويب كرد و با جماعتى به سوى آذربايجان حركت نمود .
حجاج ، سفيان بن ابى العالية الخثعمى را با هزار سوار به طبرستان فرستاده بود . اينك به او نوشت كه بازگردد . او نيز با مردم طبرستان مصالحه كرد و بازگشت و در دسكره اقامت جست كه او را مدد رسد . حجاج حارث بن عميرة الهمدانى كشنده صالح را نيز فرمان داد كه با سپاه كوفه و مداين بيايد ، نيز به سورة بن ابجر التميمى نوشت كه با ياران خود حاضر آيد .
سفيان در طلب شبيب تعجيل كرد و در خانقين به او رسيد . شبيب چنان كه گويى نمىخواهد با آنان بجنگد خود را به بالايى كشيد و برادرش مصاد در كمين نشست و چون سفيان از پى شبيب براند . اينان از كمين برآمدند . سپاه سفيان به هزيمت رفت و سفيان خود در قتال پاى فشرد . به ناگاه شبيب برسيد و سفيان بگريخت و به بابل مهرود رفت و ماجرى به حجاج بنوشت
هامش
[ ( 1 ) ] التميمى .
[ ( 2 ) ] داران .
[ ( 3 ) ] خرابا .
[ ( 4 ) ] مضاد .