راه نداد و با او به نبرد پرداخت . چون اسماعيل بن عبد اللّه القسرى از زبان ابراهيم ، فرمان امارت كوفه را جعل كرده بود و يمنيان كوفه بدان فرمان او را اجابت كرده بودند ، بيمناك شد كه مباد رسوا گردد و كشته شود ، از اين رو از اصحاب خود خواست كه دست از جنگ بدارند زيرا نمىخواهد خونى ريخته شود . در اين احوال ، ميان مردم عصبيتها اوج گرفت زيرا عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز برخى را بر برخى ديگر در عطا برترى داده بود ، بدين معنى كه بر عطاى بعضى از افراد مضر و ربيعه افزوده بود كسانى كه از عطا محروم آمده بودند ، علم شورش برافراشتند . او ، برادر خود عاصم را نزد شورشيان فرستاد و گفت : او تسليم خواستههاى آنان است . شورشيان از اين سخن شرمنده شدند و بازگشتند .
چون شيعيان كوفه عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز را ناتوان يافتند ، گرد عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر را گرفتند و با او بيعت كردند و او را به قصر امارت كوفه درآوردند و عاصم بن عمر را از آنجا براندند . عاصم ، به برادرش عبد اللّه در حيره پيوست و كوفيان با عبد اللّه بن معاويه بيعت كردند . از آن جمله بودند منصور بن جمهور و اسماعيل بن عبد اللّه برادر خالد القسرى و عمر بن الغضبان . مردم مداين نيز با او بيعت كردند و جمعى فراهم آمدند و او به جانب عبد اللّه بن عمر كه در حيره بود ، با اين سپاه به راه افتاد . عبد اللّه بن عمر يكى از غلامان خود را به مقابله فرستاد و خود از پى او بيرون آمد و دو سپاه به هم رسيدند . منصور بن جمهور و اسماعيل برادر خالد القسرى پيمان شكستند و از عبد اللّه بن معاويه جدا شدند و به حيره رفتند و عبد اللّه بن معاويه به جانب كوفه گريخت . عمر بن الغضبان كه به ميمنهء سپاه عبد اللّه بن عمر حمله كرده بود و آنها را واپس نشانده بود ، ديد كه اصحابش روى در گريز نهادهاند . او نيز بازگشت و به كوفه رفت و با عبد اللّه بن معاويه در قصر امارت اقامت گزيد .
افراد قبايل ربيعه و زيديه بر سر كوچههاى كوفه با ابن عمر مىجنگيدند . تا آنگاه كه قبيلهء ربيعه براى خود و زيديه و عبد اللّه بن معاويه ، از عبد اللّه بن عمر امان گرفت . عبد اللّه بن معاويه به مداين رفت . جماعتى از مردم كوفه [ بردگان كوفه ] از پى او رفتند و او به پايمردى آنان بر حلوان و جبال و همدان و اصفهان و رى غلبه يافت و ما اخبار آن را خواهيم آورد .
غلبهء كرمانى بر مرو و كشته شدن حارث بن سريج [ 1 ] به دست او
چون مروان بن محمد به حكومت رسيد ، يزيد بن عمر بن هبيره را امارت عراق داد .
يزيد بن عمر ، به نصر بن سيار نامه نوشت و او را در حكومت خراسان ابقاء نمود . نصر با مروان بيعت كرد . حارث بن سريج از اين واقعه به وحشت افتاد و گفت : امانى كه مرا دادهاند از سوى مروان نيست . پس بيرون شد و لشكرگاه زد . و از نصر خواست كار امارت خراسان را
هامش
[ ( 1 ) ] شريح .