به شورى واگذارد ، نصر سرباز زد . در اين احوال جهم بن صفوان از موالى بنى راسب را كه سر جهميه بود گفت تا سيرت ( برنامهء ) خود را براى مردم قرائت كند و آنان را بدان فراخواند .
مردم خشنود شدند و جماعتى كثير به دو گرويدند و رسولى نزد نصر فرستادند و از او خواستند كه سلم [ 1 ] بن احوز رئيس شرطه و عمال خود را تغيير دهد . و پس از گفتگوهايى كار بر آن قرار گرفت كه اين تغييرات را به عهدهء چهار تن ، يعنى مقاتل بن سليمان و مقاتل بن حيان از جانب نصر و مغيرة بن شعبة الجهضمى [ 2 ] و معاذ بن جبله از جانب حارث ، بگذراند . نصر گفت : امارت سمرقند و طخارستان را به هر كس كه اين چهار تن برگزينند واگذار كنند .
حارث بن سريج همواره مىگفت : او « صاحب السور » است . يعنى او است كه سور ( باروى ) دمشق را با خاك يكسان خواهد كرد و دولت بنى اميه را برخواهد افكند . نصر بن سيار نزد او كس فرستاد كه اگر در اين ادعا راست مىگويى بيا تا به دمشق برويم ، و ، گر نه عشيرهء خود را هلاك مساز . حارث بن سريج گفت : اين سخنى درست است ، ولى اصحاب من در اين كار با من بيعت نمىكنند . نصر گفت : پس چگونه مىخواهى بيست هزار تن از ربيعه و مضر را هلاك سازى ؟ سپس ، امارت ما وراء النهر را با سيصد هزار ( درهم ) به او داد و او نپذيرفت .
نصر به او گفت : پس از كرمانى آغاز كن و او را بكش كه اگر چنين كنى من در طاعت تو خواهم بود . آنگاه ميانشان سخنانى رفت و اتفاق كردند كه حكميت را به جهم بن صفوان [ و مقاتل بن حيان ] واگذارند . آن دو چنان حكم كردند كه نصر به كنارى كشد . و كار به شورى واگذار شود . نصر نپذيرفت و حارث بن سريج ، مخالفت آشكار نمود . هنگامى كه آوازه فتنه برخاست جمعى از مردم خراسان ، چون عاصم بن عمير الصريمى [ 3 ] و ابو الذيال [ 4 ] الناجى و مسلم بن عبد الرحمان و ديگران نزد نصر آمدند ، تا با او باشند . حارث بن سريج گفت تا سيرت ( برنامه ) او را در بازارها و مسجد خواندند و مردم بر او گرد آمدند . مردى را كه آن سيرت ، بر در خانهء نصر مىخواند ، غلامان نصر بزدند . او ياران خود را به يارى فرا - خواند و از هر دو سو بسيج جنگ كردند . حارث باروى مرو را شب هنگام سوراخ كرد و به هنگام روز وارد شهر شد و نبردى سخت درگرفت و جهم بن مسعود الناجى و اعين غلام حيان كشته شدند و خانهء سلم بن احوز [ 5 ] را غارت كردند . روز ديگر ، سلم برنشست و با حارث در آويخت و او را منهزم ساخت و به لشكرگاهش آمد و كاتبش را به قتل آورد . نصر ، نزد كرمانى كس فرستاد . كرمانى در ميان ازد و ربيعه ياران بسيار داشت - چنان كه گفتيم - و از موافقان حارث بود . نصر او را امان داد و كرمانى نزد او آمد . نصر با او به درشتى سخن گفت . كرمانى به شك افتاد و بازگشت . در اين روز جهم بن صفوان كه با كرمانى بود ، اسير و سپس كشته شد . آنگاه ، حارث پسر خود حاتم را نزد كرمانى فرستاد و از او يارى طلبيد . ياران كرمانى گفتند :
هامش
[ ( 1 ) ] سالم .
[ ( 2 ) ] الجهضى .
[ ( 3 ) ] الضريمى .
[ ( 4 ) ] الديال .
[ ( 5 ) ] احور .