كند . چون خالد بيامد و به خانهء خود رفت و مردم را بار داد . [ چون مردم درآمدند ، دختران او خواستند روى خود بپوشند ، خالد گفت : روى مپوشيد ] زيرا هشام هر روز شما را به زندان مىافكند . سپس گفت : من براى غزا مىروم و مطيع و گوش به فرمانم اما خانوادهء مرا چنان كه با مشركان كنند ، با گناهكاران به زندان مىفرستند و هيچ يك از شما هيچ نمىگوييد . آيا از مرگ مىترسيد ؟ خدا شما را به بيم افكند . مرا با هشام چكار ؟ من نزد آن مرد عراقى الهوى شامى الدار ، حجازى الاصل ، يعنى محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس خواهم رفت . شما را اجازت دادم كه اين سخنان من به هشام برسانيد . چون اين خبر به هشام رسيد ، گفت :
ابو الهيثم خرف شده است . از سوى ديگر يوسف بن عمر ، پى در پى به شام نامه مىنوشت و يزيد بن خالد بن عبد اللّه را طلب مىكرد . هشام به كلثوم نوشت كه يزيد را نزد يوسف بن عمر فرستد . يزيد چون خبر يافت ، بگريخت و كلثوم از خالد او را طلب نمود و بدان سبب خالد را حبس نمود . بار ديگر هشام نامه نوشت و خالد را آزاد نمودند .
چون وليد بن يزيد به خلافت نشست ، خالد را فرا خواند و گفت : پسرت كجاست ؟ . گفت از هشام گريخته است . ما او را نزد تو مىديديم از آن رو كه به خلافت رسيدهاى ، او را نمىبينيم . مىپنداريم در سراة نزد قوم خود باشد . وليد گفت : تو او را پنهان كردهاى كه روزى سبب فتنهاى شود . خالد گفت : ما خاندانى همه فرمانبردار بودهايم . وليد گفت : يا آن كه يزيد پسرت را نزد من مىآورى يا جانت را خواهم گرفت . خالد گفت : به خدا سوگند ، اگر زير پاهايم باشد پاهاى خود را آن سوتر نخواهم گذاشت . وليد فرمان داد او را بزنند . چون يوسف بن عمر ، با اموال عراق آمد او را از وليد به پنجاه هزار هزار ( درهم ) خريد . وليد او را گفت : يوسف بن عمر ، تو را بدين مبلغ از من خريده است . پيش از آن كه تو را به او سپارم ، نزد من آن مبلغ را ضمانت كن . خالد گفت : تا كنون به ياد ندارم كه عرب را فروخته باشند . به خدا قسم اگر يك تكه چوب هم طلب كنى ضمانت نمىكنم . وليد او را به يوسف بن عمر سپرد . يوسف عبايى بر او پوشيد و او را در محملى بدون روپوش به عراق برد و سخت شكنجه داد و او هيچ نمىگفت . تا او را به قتل آورد و در همان عبا به خاك سپردند . گويند او را به آلتى كه بر سينهاش نهادند ، كشتند و گويند چوبهايى بر پاى او بستند و مردان بر آنها ايستادند تا پاهايش درهم شكست . اين واقعه در محرم سال 126 بود .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 171
مساهمون: ابن خلدون
ص١٧١