جنيد با سپاه خود در روز مهرگان به بخارا درآمد . لشكرهاى بصره و كوفه نيز برسيدند . جنيد حوثرة بن يزيد [ 1 ] العنبرى را با جماعتى كه خود پيش قدم شده بودند ، بفرستاد .
حكومت عاصم بر خراسان و عزل جنيد
در سال 116 ، به هشام خبر رسيد كه جنيد بن عبد الرحمان عامل خراسان با دختر يزيد بن المهلب ازدواج كرده است . هشام از اين خبر خشمگين شد و جنيد را عزل كرد و عاصم بن عبد اللّه بن يزيد الهلالى را به جاى او فرستاد . جنيد به بيمارى استسقاء دچار شده بود . هشام عاصم را گفت : اگر او را يافتى كه هنوز رمقى در او بود ، جانش را بگير . چون عاصم برسيد ، ديد كه جنيد مرده است . ميان اين دو سخت عداوت بود . پس عمارة بن حريم [ 2 ] را به زندان افكند . جنيد او را جانشين خود ساخته بود . عماره و جنيد پسر عم بودند . عاصم عماره و ديگر عمال جنيد را به شكنجه كشيد .
حكومت مروان بن محمد بر ارمينيه و آذربايجان
چون مسلمه از جنگ با خزرها بازگشت ، مروان بن محمد كه در لشكر او بود ، نهانى بيرون آمد و به نزد هشام رفت و از مسلمه شكايت كرد كه او در جنگ سستى مىكند و اين امر سبب شكست مسلمانان گشته . مثلا لشكرى به جنگ دشمن بسيج كرده ولى يك ماه همچنان تعلل كرده تا دشمن خود را آماده ساخته است و چون به سرزمين دشمن داخل شده ، به جاى قهر و كشتار ، خواستار صلح و سلامت بوده است و اينك آمدهام كه مرا اجازهء جنگ دهى و لشكرى به من سپارى تا اين ننگ از دامن مسلمين بشويم . هشام گفت : اجازت دادم . مروان بن محمد گفت : يك صد و بيست هزار سپاهى به من سپار . هشام چنين كرد و او را به حكومت ارمينيه منصوب نمود . سپاهيان از شام ، عراق و جزيره بيامدند و او چنان وانمود كرد كه براى جنگ به آلان مىرود . پس رسولى نزد پادشاه خزرها فرستاد و خواستار مصالحه شد . او بپذيرفت و رسولان خود را براى عقد قرارداد بفرستاد . مروان رسولان را نزد خود نگهداشت تا بسيج سپاه به پايان آمد . آنگاه رسولان را وداع گفت و خود از نزديكترين راه ، به جانب بلاد خزر روان گرديد . پادشاه دانست كه پيشنهاد صلح ، فريبى بيش نبوده است و با چنين تعبيهاى آمادهء نبرد است . اين بود كه به درون كشور خود باز پس نشست . مروان نيز از پى او روان شد .
خرابىها نمود و غنايم بسيار گرفت و جماعتى كثير را به اسارت گرفت . آنگاه به كشور سرير داخل شد و چند دژ را بگشود مردم سرير با او مصالحه كردند كه هزار برده بدهند ، پانصد پسر و پانصد دختر . و صد هزار مدغله ، كه آن را به شهر باب حمل كنند . مردم تومان نيز صد برده
هامش
[ ( 1 ) ] زياد .
[ ( 2 ) ] حزيم .