تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
داشت و مىگفت : رياكار است و يزيد مىگفت خاندان او جبارانند . چون اموالى را كه براى سليمان نوشته بود ، از خمس غنايم جرجان ، از او مطالبه كرد ، گفت : من آن نامه را نوشته بودم كه به گوش مردم برسد . مىدانستم كه سليمان مالى از من طلب نخواهد كرد . عمر گفت : از خدا بترس ، اين اموال مسلمانان است و حقوق آنان ، نمىتوانم از آن بگذرم . پس او را در دژ حلب به زندان افكند و جراح بن عبد اللّه الحكمى را به جاى او به خراسان فرستاد . مخلد بن يزيد نزد عمر آمد و كوشيد تا او را با پدر بر سر مهر آورد . او را گفت كه اى امير المؤمنين اگر تو را بينه‌اى هست بدان بينه ، مال را از او بگير و اگر نيست سوگندش ده و گر نه با او مصالحه كن يا با من مصالحه كن . عمر از اين كارها ابا كرد و از مخلد به خاطر كارى كه كرده بود ، سپاس گفت . آنگاه فرمود تا يزيد بن مهلب را جامه‌اى پشمين پوشيدند و بر اشترى سوار كردند و به دهلك فرستادند . يزيد هم چنان كه به دهلك مىرفت ، فرياد مىزد آيا مرا عشيره‌اى نيست ؟ سلامة بن نعيم الخولانى كه آن حال بديد نزد عمر آمد ، از او خواست كه يزيد را به زندانش باز گرداند مباد قوم او ، او را بستانند ، زيرا همه به خشم آمده‌اند . عمر فرمود تا او را بازگردانيدند . و او در زندان بماند تا آنگاه كه از بيمارى عمر خبر يافت .

امارت عبد الرحمان بن نعيم القشيرى بر خراسان

بدان هنگام كه يزيد بن مهلب از خراسان معزول مىشد ، جهم بن زحر [ 1 ] الجعفى را به امارت جرجان فرستاد . چون يزيد در بند افتاد والى عراق ديگرى را به جاى او به جرجان فرستاد . اما جهم او را به زندان افكند و بند بر نهاد و خود نزد جراح بن عبد اللّه الحكمى به خراسان آمد . مردم جرجان عامل خود را آزاد كردند . جراح به سبب آن كار جهم را سرزنش كرد و گفت اگر با من خويشاوند نبودى اين كار تو را بىكيفر نمىگذاشتم . - يعنى جهم و جراح پسر عمو بودند . و حكم و جعفى هر دو فرزندان سعد القشيرى [ 2 ] بودند . آنگاه تا كار او به صلاح آيد ، او را براى جنگ به ختل فرستاد و او با غنايمى بازگشت . در اين احوال جماعتى نزد عمر آمدند و گفتند كه جراح موالى را بدون هيچ ارزاقى و بدون هيچ بخششى به جنگ مىفرستد و هر كس از اهل ذمه كه اسلام آورد او را مؤاخذه مىكند و از او خراج مىستاند و مىگويد كه هنوز شمشيرى است از شمشيرهاى حجاج [ 3 ] و دست از ستم و تجاوز بر نمىدارد . عمر به جراح نوشت همهء كسانى كه به قبلهء تو نماز مىخوانند ، از جزيه آزادند . پس مردم براى فرار از جزيه به اسلام گرويدند . جراح را گفتند كه آنان را امتحان كن كه آيا ختنه شده‌اند يا نه . جراح ماجراى به عمر بن عبد العزيز نوشت . عمر در پاسخ نوشت كه خداوند محمد را به عنوان داعى به حق مبعوث داشت نه ختنه كننده . پس عمر جراح را فرا خواند و گفت ابو مجلز [ 4 ] را نيز
هامش
[ ( 1 ) ] ذحز . [ ( 2 ) ] العشيره . [ ( 3 ) ] جراح . [ ( 4 ) ] ابو مخلد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 125 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى