تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
چون سليمان بمرد ، رجاء اهل بيت او را گرد آورد و نامهء سليمان را بر آنان خواند . چون سخن از عمر بن عبد العزيز آمد هشام گفت : به خدا سوگند ما با او بيعت نمىكنيم . رجاء گفت : به خدا سوگند گردنت را مىزنم . هشام افسون‌خوران برخاست و استرجاع كرد و هم چنان كه پاهايش بر زمين كشيده مىشد ، پيش رفت و بيعت كرد . باقى نيز از پى او رفتند و بيعت كردند . آنگاه سليمان را به خاك سپردند . عمر بن عبد العزيز بر او نماز خوانده بود . در اين هنگام عبد العزيز بن وليد حاضر نبود . و از بيعت با عمر خبر نداشت . پس لوايى بست و براى خود دعوت كرد . چون به دمشق آمد و از وصيت سليمان آگاه شد ، نزد عمر آمد و پوزش خواست . و گفت : مرا گفته بودند كه سليمان كسى را به جانشينى برنگزيده است ، ترسيدم كه اموال به غارت رود . عمر گفت : اگر تو بدين امر قيام كنى من در خانهء خود خواهم نشست و با تو نزاع نخواهم كرد . عبد العزيز بن وليد گفت : به خدا سوگند هيچ كس را جز تو لايق اين امر نمىدانم . پس از آنكه با عمر بيعت شد ، نخستين كار او اين بود كه هر چه از آن زوجهء خود فاطمه دختر عبد الملك بود ، از مال و زينت‌ها و جواهر ، همه را به بيت المال بازگردانيد . و گفت : من و تو و اين اموال در يك خانه نمىگنجيم . بدان هنگام كه عمر وفات كرد و برادر آن زن يعنى يزيد به خلافت رسيد همه را بار ديگر به او باز پس داد . زن نپذيرفت و گفت : نمىخواهم به هنگام زنده بودنش از او اطاعت كرده باشم و پس از مرگش نافرمانى . آنگاه يزيد همه را ميان اهل بيت خود تقسيم كرد . همچنين بنى اميه ، على را سب مىكردند . عمر به سر تا سر بلاد نوشت تا از اين كار باز ايستند . نيز به مسلمه كه در سرزمين روم بود ، نوشت كه مسلمانان را از آنجا بيرون بياورد .

عزل يزيد بن مهلب و زندانى كردن او

چون خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد ، در سال 100 ، به يزيد بن مهلب نوشت كه كسى را به جاى خود معين كند و نزد او آيد . يزيد پسرش مخلد را به جاى خود نهاد و از خراسان به شام رفت . عمر ، عدى بن ارطاة الفزارى را بر بصره و عبد الحميد بن عبد الرحمان بن زيد بن الخطاب را بر كوفه امارت داده بود و ابو الزنادر را نيز به او منضم كرده بود . موسى بن الوجيه [ 1 ] الحميرى را عدى بن ارطاة فرستاد تا يزيد بن مهلب را دستگير كند و دربند بسته ، نزد او فرستد . چون يزيد به واسط آمد و از آنجا بر كشتى نشست كه به بصره برود ، موسى او را در نهر معقل ، نزديكى جسر دستگير كرد و بند برنهاد و نزد عمر فرستاد . يزيد با عمر خصومت
هامش
[ ( 1 ) ] الرحيبه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 124 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى