اينان ، جهم ] [ 1 ] بن زحر بود و از موالى هفت هزار تن . رئيس اينان حيان النبطى بود . گويند كه او از ديلم بود و چون در سخن گفتن لكنت داشت او را نبطى مىگفتند . حيان با وكيع شرط كرد كه اكنون او را يارى كرده است ، جانب شرقى نهر بلخ را به دو دهد او نيز بپذيرفت . اين خبر فاش شد و به قتيبه رسيد . ضرار بن سنان [ 2 ] الضبى به حيلت نزد وكيع آمد و با او بيعت كرد و او بود كه به قتيبه خبر داد . قتيبه نزد وكيع كس فرستاد و او را فراخواند .
وكيع عذر آورد كه بيمار است . قتيبه ، امير شرطه خود را گفت : وكيع را نزد من بياور ، اگر نيامد سرش را بياور .
چون وكيع بيامد مردم را ندا داد و خلق كثيرى از پى او روان شدند . قتيبه نيز اهل بيت و خواص و كسانى را كه به آنان اعتماد داشت و بنى اعمام خود را گرد آورد ولى قبايل را يكى يكى ندا داد و كس به او پاسخ نگفت . قتيبه مىگفت : بنى فلان كجايند ؟
مىگفتند همانجا كه آنان را نهادهاى . قتيبه مىگفت : آنان را به خدا و خويشاوندى سوگند ده كه بيايند . مىگفتند : تو رابطهء خويشاوندى را بريدهاى . آنگاه فرمود تا اسبش را حاضر آوردند ولى هر چه خواست بر آن سوار شود اسب بر يك جاى نمىايستاد . قتيبه بازگشت و بر تخت خود بنشست . حيان النبطى با جماعت عجمان آمدند . عبد اللّه ، برادر قتيبه گفت : بر اين قوم حمله كن . او عذر آورد . و به فرزند خود گفت : چون ديدى كه من كلاه خود مىچرخانم و به جانب سپاه وكيع رفتم تو نيز با عجمان به جانب وكيع روان شد . چون حيان كلاه خود چرخانيد ، عجمان به جانب لشكرگاه وكيع روان شدند . قتيبه برادر خود صالح كه به ميان فرستاد ولى او را تير زدند و نزد برادر آوردند پس مردم بر عبد الرحمان برادر قتيبه كه به جانب آنان مىرفت حمله كردند و جايى را كه اسبان و اشتران قتيبه در آنجا بود ، آتش زدند و تا خيمهء او پيش تاختند . طنابهاى خيمه را بريدند و بر او زخم بسيار زدند . آنگاه سرش را از بدن بريدند . از جمله برادرانش عبد الرحمان و عبد اللّه و صالح و حصين و عبد الكريم و مسلم و پسرش كثير را نيز كشتند . گويند كه عبد الكريم در قزوين كشته شد . جمع كسانى كه از خاندان او كشته شدند ، يازده تن بودند . برادرش عمر با خويشاوندان مادرى كه از تميم بودند ، نجات يافتند .
وكيع به منبر رفت و چند شعر در ثناى خود بخواند و اعمال خود را بستود و اعمال قتيبه را نكوهش كرد . و مردم را وعده به نيكوكارى داد . آنگاه سر قتيبه و انگشترى او را طلبيد . اينان نزد افراد قبيلهء ازد بودند . وكيع آنان را تهديد كرد و هر دو را بستد و نزد سليمان فرستاد . وكيع بدان عهدى كه با حيان النبطى كرده بود ، وفا نمود .
هامش
[ ( 1 ) ] ميان دو قلاب از طبرى تكميل شد .
[ ( 2 ) ] سيان .