هولناك به دربار ملك درآمدند و چون بازگشتند ، بر اسبها نشستند و چندى بتاختند ، چنان كه آن قوم را به شگفت افكندند . پادشاه زعيم آنان ، هبيرة بن مشمرج را بخواند و پرسيد كه چرا هر روز لباس ديگرگون مىكردند . گفت : در روز نخست مىگفتيم كه ما در ميان اهل و عيال خود چنين لباس مىپوشيم . روز دوم آن پوشش ما بود در نزد اميرانمان و روز سوم اين لباس ماست در برابر دشمنانمان . پادشاه چين آنان را تحسين كرد . سپس گفت شما بزرگى كشور مرا ديديد و كس شما را از ديدار من باز نداشت . من به اندك بودن شمار شما آگاهم به اميرتان بگوييد ، بازگردد و گر نه گروهى عظيم بر سر شما مىفرستم كه همه شما را هلاك كند .
هبيره گفت : از كجا دانستى كه ما اندك هستيم . طلايهء سپاه ما در كشور تو است و ساقهء آن در مزارع زيتون . نيز ما را از مرگ مترسان كه ما مرگ را ناخوش نداريم و از آن نمىترسيم كه هر يك از ما را اجلى است كه چون در رسد ، تأخير نكند . امير ما سوگند خورده كه از اينجا باز نگردد ، تا آنگاه كه همهء سرزمين شما را در زير پى بسپرد و بر پادشاهان شما مهر غلامى نهد و بر شما جزيه برنهد . پادشاه گفت : ما كارى مىكنيم كه از سوگندش بيرون آيد ، قدرى از خاك سرزمينمان را برايش مىفرستيم تا پاى بر آن نهد و چند تن از فرزندان خود را مىفرستيم تا بر آنان مهر نهد و مالى نيز به نام جزيه مىفرستيم كه او را خشنود سازد . پادشاه چنين كرد و آنان با آنچه همراه آورده بودند ، نزد قتيبه آمدند . قتيبه ، هبيره را نزد وليد فرستاد ولى او در يكى از قراء فارس بمرد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: ابن خلدون
ص١١٣