كافرم گر شعلهاى از سوز دل * مىفروشم با جهانى آب و گل
ديدگانم بحر و كان من بس است * راز جان من جهان من بس است
سيل مرواريد و ياقوت ار كنم * مىنشينم اشك ريزم دمبدم
گر زفاقه ياد بحر و كان كنم * ديدگان خويش اشك افشان كنم
گر دمى از مفلسى گردم حزين * از قناعت گنجها دارم دفين
گر دمى از بى كسى ياد آيدم * با كلام حق شوم يار و ندم
هر جراحت كز بدن بر دل رسد * چون به ياد حق شوم بيرون رود
بند پرور همچو او نبود كسى * آفتابى مىنشنيد با خسى
دختران فكر بكر خويش را * مىكشم در بر چو خوبان خطا
صحبت آن نازنينانم خوشست * مجلس من با جوانان دلكش است
از سخن كشورستانى مىكنم * وز براهين حكمرانى مىكنم
خازن و گنجور دارم در درون * شكر لله نيستم خار و زبون
دارم اندر سينه گنج شايگان * وام گيرد از دلم دريا و كان
گنج باد آورد باشد در دلم * نفحه رحمان كند حل مشكلم
لا تسبو الريح زين رو واردست * واردات دل نه هرگز شاردست
ديدگان را هر دم اشك افشان كنم * قطرهها بر سينه بريان كنم
رود اشك من مرا دارنده كرد * وين بنان من مرا بخشنده كرد
رود اشك و سينه تابان من * كشت و كار من بس است و خوان من
اشك چشم و اين دل سوزان مرا * آب شيرين باشد و بريان مرا
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٨