اشك چشم چشمه حيوان بس است * چشم بىخوابم لب خندان بس است
ناله من ارغنون من بود * مصلحت بينم جنون من بود
دارم از خون جگر خوش شربتى * كاسه چشم و رخ طبق كو رغبتى
اشك ريزم روز و شب مشاطهوار * عقد رو سازم زدر شاهوار
چون عروسان چهره را تزيين كنم * زيب رخسار آن دل خونين كنم
گه زاشك ديده و خون جگر * كاسه و خوان مينهم زين ما حضر
نور حكمت بس بود تزيين من * نيست زرق و مكر و كين آئين من
من ندارم از خمول خويش عار * عار دارم با خسيسان در شمار
عقل من گنج است و تن ويرانهام * روح من شمع است و تن كاشانهام
صد چو پروانه فداى شمع باد * از وجودش روشنى در جمع باد
گنج را در خاك كردن عاقليست * خاك را تعمير كردن جاهليست
باشد اسرار درونم بيشمار * ليك كم بينم درون حق گزار
كم گمان دارم دل بينندهاى * از درون چون ماه و خور رخشندهاى
تا بيفروزم زبان از گفت دل * پس كنم از دل زبان را مشتعل
مجلس افروزم زنور فكر دور * پرتو نور افگنم بر ماه و هور
از درخت همچو طوبى ميوها * در تكانيدن دهم بهر غذا
از درخت طيبه اندر ضمير * ميوها بخشم بدلهاى منير
دختران فكر بكر خويش را * عقد بندم با دل حق آشنا
ليك بيرون ناورم شمع و چراغ * اندرين باد مخالف در دماغ
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٩