هيچ افتد كز سر عجز و نياز * عرضه دارد بيدلى رنج دراز
هيچ افتد كز درون عذر خواه * راه يابد بيدلى در بارگاه
هيچ افتد آفتابى را كه او * سايه اندازد بفرق خاك كو
هيچ افتد پادشاهى را همى * كز گدائى بشنود درد و غمى
ناله و فريادم از حد در گذشت * يك كس از حال درون واقف نگشت
غير آن كو آفريده جان پاك * مو بمو داند درون دردناك
غير آن كو حكمتش را اين نكوست * اين دل سوزان گلى از باغ اوست
دوست مىدارد درون پر زدرد * انكسار دل بر او نيست خورد
ديده پرخون قوى سرمايه است * عاشقان را خون دل پيرايه است
يا رب اين اندهگساران را چه شد * گريه ابر بهاران را چه شد
همدمى كو تا برأفت يكزمان * اشك ريزم از غم راز نهان
اينكه گفتم شكوه نبود اى صبا * واقفست او بر ضمير مدعا
اين همه دادست اين بيداد نيست * گر همه جورست غير از داد نيست
عدلها و جورها از داد اوست * گريهها و سوزها از ياد اوست
جورها با ياد او جز داد نيست * جان به غير از ياد او دلشاد نيست
ديدها از شوق او در گريه است * نالها از روى او در مويه است
اشك و آه من گواه من بسست * شاهد اين شعله آه من بس است
محنت از وى مايه شادى بود * بندگىاش تخم آزادى بود
كافرم گر ذرهاى از درد او * مىفروشم بر دو عالم ماه رو
محنتى كز وى بود آن دولت است * دولتى كز وى نباشد خجلت است
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٧