دل كه نبود با كه سازد انجمن * جان كه نبود با كه گويد كس سخن
بسكه ديدم از فلك جور و محن * سير گشتم از وجود خويشتن
دل گرفت از فرقت يار وطن * تا به كى بتوان بمحنت زيستن
تا به كى بايد نشستن اين چنين * بى جمال گلرخان نازنين
تا به كى باشد درين محنت سرا * تن زده خامش نشسته بىنوا
ديده را بى روى ياران نور نه * سينه را بى ميگساران شور نه
نه بدل در راحتى بى رويشان * نه بديده خواب بى ابرويشان
اين چنين محروم در عالم مباد * بر دل كس اين چنين ماتم مباد
كار كس هرگز چنين درهم نشد * كس چنين در دام غم محكم نشد
در سيه روزى كسى چون من مباد * همچو من اندر جهان يكتن مباد
دلفكارى اشكبارى بندهاى * بىقرارى بيدلى افگندهاى
از وطن گم گشته محنت كشى * خاكسارى خسته مجنون وشى
نه به بالينى سرى بى غم نهاد * نه به بستر ديده بى نم نهاد
بس ستمها كز خسان بر وى رسيد * بس جفاها كز كسان ديد و شنيد
در جهان از هر خسى خارى كشيد * از نگونساران چها ديد و شنيد
بس جواهر كز سخن بر باد رفت * بس سخن كز خامشى از ياد رفت
چون نسازد پردهاى غمگسار * چون نگريد از غم دل زار زار
اى صبا بر خوان چنين و صد چنين * بر جوانان چمن زين مستكين
پس بگو اى ماه رويان زمان * اى پرى رويان و اى شه زادگان
هيچ بتوان خاطرى را شاد كرد * دلفكارى را زبند آزاد كرد
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٦