اين سخنها گرچه باشد دلنواز * كى بود سنگين دلان را كار ساز
اين سخنها گرچه صاف بى غش است * ليك افسرده دلان را ناخوش است
با جمود طبع كس را چاره نى * چاره اكنون نيست غير از خامشى
محنتى زين صعبتر هرگز مباد * كه زگل بلبل ندارد هيچ ياد
پيل را چون ياد هندستان فتد * بند و زنجير از بر خود بگسلد
پس چرا خامش نشيند بلبلى * چون ننالد از غم زيبا گلى
پس چسان خامش نشيند در بدن * روح انسى چون كند ياد وطن
كوه در رقص آيد از ياد وطن * اندكاكش زان بود اى مؤتمن
اصطكاك باد هم از ياد اوست * انصباب آب هم از داد اوست
سرعت افلاك و سنگينى خاك * جملگى از شوق آن بيچون پاك
هست اشياء جمله در تسبيح حق * خواه گويا در سخن يا بى نطق
هست اشياء پرتوئى از نور او * خواه دشمن گير و خواهى دوست او
هست اشياء جملگى از شوق مست * خواه مؤمن گير خواهى بتپرست
اى صبا گر بگذرى سوى بتان * يك بيك از ما سلامى مىرسان
گر بمىخانه گذر افتد ترا * خدمت ما عرضه مى كن جابجا
بعد تسليم و زمين بوسى بسى * گر زتو پرسند حال بيكسى
عرضه كن عجز و نياز و افتقار * از ضعيفى بيدلى زارى نزار
از وطن تا دور گشته بيدلى * يكدمش آرام نى در منزلى
اندرين غربت كسش محرم نبود * هيچگه با هيچ كس همدم نبود
اندرين غربت بسى محنت كشيد * روى عيش و خوشدلى هرگز نديد
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٤