رويها مانند ماه و آفتاب * جمله اجزاى بدن چون روح ناب
جملگى از پاى تا سر چون دلند * نه چو اين ياران كه سر تا پا گلند
جمله رقاصند زدف زن تا ابد * صحبت مستان زهم وانگسلد
جمله رقاصند بر ياد بتى * هستشان با روى ساقى الفتى
جملگى مستند و لا يعقل همه * از شر و شور جهان غافل همه
نغمهاشان مىرسد آنجا به گوش * گر بود فارغ زشك و ريب و هوش
تو برون كن پنبه پندار را * پس به گوش دل شنو اسرار را
پنبه غفلت برون ميكن زگوش * تا بيابى نغمهاى همچو نوش
چشم دل را از غشاوت ده جلا * بعد از آن بنگر جمال جانفزا
روى دل را كن مصفا از دغل * تا ببينى آن جمال بىبدل
صفحه عقل از غبار تن بشوى * تا ببينى صورت آن خوبروى
لوح جان از ظلمت امكان بشو * تا ببينى نقش هستى مو بمو
گر بشوئى لوح دل از شك و عيب * منعكس گردد در او انوار غيب
ساقيا مستم كن از جام بلور * تا بمستى وارهم زين عيش شور
عيش مى تلخست بىروى نكو * تا بكى با اين و آنم گفتگو
فارغم گردان زغوغاى خسان * از سماع و گفتگوى ناكسان
هست دنيا زين صداهاى دواب * چون جرس از صوت بىمعنى بتاب
بس فضيلت بر جرس دارد حباب * زانكه هست او بيدل و اين دل خراب
دل بسان آهن اندر سينها * چون جرس بىمعنى و پر ادعا
اين سخنها گرچه هست آتش اثر * ليك آهن دل ندارد زان خبر
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٤٣