تا به كى باشم بكنجى منزوى * با رفيقان خسيس دنيوى
از نفاق ناكسان تنگ آمدم * بس كه ديدم گمرهان گمره شدم
گر چه در صورت بادم مىرسند * ليك در معنى زحيوان واپسند
ز امتزاج اين خسان عنصرى * باز ماندم از سپهر و مشترى
جملگى در خشم و شهوت همچو دد * مايه نار جهنم از حسد
ساقيا از مى دلم را ده حضور * فارغم گردان زحور و از قصور
چون حضور دل شود كس را مقام * فارغ آيد از بهشت خاص و عام
نارسيده سوى بستان مىدود * همچو طفلان ميل پستان مىكند
شهوت دنيا هنوزش در دل است * نفس را اين اوليت منزل است
ميل پستان زنان دارد هنوز * حور و غلمان همسران خواهد هنوز
همچو طفلان جوى شيرش آرزوست * جوى شير و انگبين در خورد اوست
جوى شير و انگبين خواهد دلش * صحبتى با نازنين خواهد دلش
چون به اتراب و كواعب خو گرست * طاعتش را لاجرم آن در خورست
هر كه او شد آشنا با روى دوست * مى نهبيند يك نظر جز سوى دوست
نيست فرقى نزد مرد شه شناس * گر برهنه بيندش يا در لباس
عاشقى كو طالب جانان بود * در لباس و در عرا يكسان بود
هست مردم بيشتر حق ناشناس * غير عارف نيست يك كس با سپاس
زشت و زيبا نزد عارف يك سرست * زانكه او را همتى بالاترست
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٣٧