ساقيا سوزى در افتاده بدل * دل شده همچون زباله مشتعل
روغن مى تا نريزى در دماغ * آتش افتد در وى و سوزد چراغ
گر نريزى روغن مى در وجود * منطفى گردد فتيله همچو دود
جام من گر پر بود از روح مى * مىتوانم شد بنورش تا بحى
ور شود خالى تنم از نور مى * گام نتوانم زدن در راه وى
ساقيا جامى كه بى خويش آمدم * يك قدم از خويشتن پيش آمدم
بى شعاعش شمع دل را سوز نيست * ربط من با جام مى امروز نيست
آشنائيهاى سابق خوش بود * با نكوروئى كه بس دلكش بود
جان بىعشق و دلى بىسوز غم * آن بود بادى و اين خاكى بهم
خيز و آب از ديده و آتش زدل * جمع كن با خاك و باد مشتعل
آب چشم و آتش دل با هم است * اين دو همره منفصل از هم كم است
آتش اين دودها جسمانى است * آتش عقل آتش روحانى است
دودهاشان عاقبت گردد تباه * خانه دل مىشود از وى سياه
راه حق را جز بنور حق كه ديد * كى توان با آتش نخوت رسيد
جز بنور روح قدسى طى راه * كى توان كردن سوى شهر إله
زين عناصر تا نكردى دل كسل * كى شوى با روح قدسى متصل
ساقيا مستم كن از جام الست * تا بمستى وا نمايم هر چه هست
ساقيا مستم كن از جام بلور * تا مبدل گردد اين ماتم بسور
ساقيا بر كف نهم جامى كزو * كشف گردد راز گيتى مو بمو
بادهاى كزوى درون روشن شود * خانه تاريك دل گلشن شود
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٣٤