گر همى خواهى دل آتش فشان * دل بدان آتش رخ مهوش رسان
جوهر اين آتش از اجسام نيست * آتش اجسام خون آشام نيست
آتش اجسام ظلمانى بود * آتش عشق آتش جانى بود
آتش عشق آتش ديگر بود * جمله آتشها ازو ابتر بود
گر چه تند و مهلك و سركش بود * ليك عاشق پيشه را زان خوش بود
آتش مى قبله مستان بود * صورت او معنى انسان بود
گر نبودى آتش مى در وجود * مىفسردى روح مردم از خمود
گر نبودى اين تف و اين سوز عشق * ور نبودى شمع جان افروز عشق
پس نبودى فرق از انسان تا دواب * چون شراكت هستشان در خورد و خواب
معنى آدم از آن افزون بود * كش همى جنبش سوى بيچون بود
ساقيا مى ده كه مجلس شد دراز * با مخالف زين نوا چندين مساز
آنكه كوشش نيست جز سوى بدن * بهر او زين نغمه و دستان مزن
صحبت نا جنس سد ره بود * خاصه نا جنسى كه بس گمره بود
گر نبودى جام مى با من قرين * مىفسردم من زياران چنين
آن چنين ياران بنرخ كاه باد * جان فداى يار معنى خواه باد
ساقيا از مى فزون كن معنيم * مستيم ده وا رهان از هستيم
ساقيا از يك قدح هوشم ببر * وا رهان جان را زسحر مستمر
وا رهانم از وجود خويشتن * نيست سدى همچو من در راه من
نيست جرمى بدتر از جرم وجود * گر كنى توبه از اين بايد نمود
از وجود خود در اول پاك شو * وانگه ار خواهى سوى افلاك شو
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٣٥