تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧

علت شود ، و وجود و تشخّص ازو منتزع شود . يعنى از آن ذات موجود بىاينكه چيزى بود در او در خارج ، كه آن را تشخّص گويند ، و چيزى بود كه وجود ، بل تشخّص و وجود نيست الّا عين ذات موجود در خارج . و چون نيك تأمّل افتد هستى ازين ذات منتزع نشود إلّا در مرتبهء تميّز نه اينكه تميّز را تقدّم بود . و كذلك تميّز در مرتبهء هستى بود ، بل در حقيقت هستى نبود الّا تميّز او . و اين بيّن است . پس تشخّص نباشد الّا نحو وجود حقيقت شخص در خارج . پس حسّ چون شخص را در يابد حقيقت را دريافته باشد مخلوط . و ايضا گويند : زيد مثلا نباشد الّا « هذا الانسان » ، و « هذا الانسان » چون در خارج بود ، انسان « لا به شرط » نيز بود . و اگر نه ، « هذا الانسان » نخواهد بود . پس گفت : « و لا تستثبته بعد زوال المحسوس » . يعنى چون محسوس از محاذات حاسّه برود ، ثابت نماند در حس . پس هيچ چيز به تمام اعراض دو بار مرئى نتواند شد . بل هرگاه به نظر درآيد ، ديگرى بود يا از روى ذات يا به اعتبار لوازم و اعراض . پس گفت : حسّ زيد را مثلا ادراك نكند ازين روى كه انسان صرف است ، بل ادراك كند انسان را با كيفى و كمى و أين و وضعى ، كه نحو وجود انسان در خارج چنين بود كه با كمى و كيفى « 544 » بود ، و انسان را در عقل اين حالات جدا نبود از حقيقت انسانى ، بل انسان عقلى « لا به شرط » بود كه محمول شود بر انسان خارجى ، و جميع انحاء وجودات درو گويا مجمل بود ، و چون در خارج موجود شود به تفصيل آيد . اين است معنى انسان عقلى . تمام اين سخن در كتاب « اثولوجيا » است از مصنّفات معلّم اوّل ارسطوطاليس . و مجملى از آن اين است كه انسان عقلى راهست تمام آنچه ( 264 ) انسان حسّى را بود بر نحوى اشرف و اعلى ، كه انسان حسّى نيست الّا صنم و مثال انسان

هامش
( 544 ) - م « و اين و وضعى . . . . » ندارد .