شخصى را ديدهام . و چون اين صورت در حسّ ظاهر نماند ، به ضرورت قوّتى بايد حافظ آن در « 538 » باطن ، و آن خيال است . و ديگرى از قواى باطنى وهم است كه ادراك كند حيوان به آن معانى جزئيه را از محبّت و عداوت ، چنان كه گوسفند هرگاه صورت گرگ در حاسّهء او درآيد ، عداوت او متمثّل شود و درآيد در واهمهء او « 539 » . و اين معلوم است ( 109 ) كه معنى عداوت را احساس نتوان كرد . و خيال هم پس نباشد ، چه آن مدرك صورت است . پس ماند كه به قوّتى ديگر باشد و آن وهم است . و چون مدرك معانى وهم شد ؛ قوّتى بايد حافظ اين معنى ، آن را حافظه گويند ، چنان كه « 540 » خيال خزانه و حافظ صور است ، كه مدرك حسّ ظاهر است . و قوّتى ديگر است كه آن را مفكّره گويند و متصرّفه و متخيّله به اعتبارات ، چنان كه گفت يك قوّت است كه اگر وهم او را به كار دارد متخيّله گويند ، و اگر عقل استعمال كند مفكّره و فاكره . معلّم ، أعلى اللّه درجاته ، حسّ مشترك را بيان نكرد و بگذاشت ، چه خواست كه بيان منامات و وحى نزديك باشد بيان آن قوت كه موقوف است بيان منامات بر آن .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 305
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٣٠٥
هامش
( 538 ) - م : يابد حافظ آن دران .
( 539 ) - م « او » ندارد .
( 540 ) - م : چنانچه .