عادة اللّه جارى شود كه نور ايجاد كند عقيب طلوع شمس ، و حرارت عقيب رسيدن دست به آتش . پس چون نبى خواهد معجزه نمايد خدا ترك آن عادت كند ، و صورتى پديد آيد كه به عادت نيايد ، چون آفتاب بىنور ، يا آتش سرد . و اين حالت مقرون باشد به تحدّى و دعوت نبوّت . كه « 494 » اگر نه غير اين دعوى بود ، گويند جايز است كه از غير نبى نيز خارق عادات به ظهور رسد . و امّا معتزلى گويد : اصلح بر خدا واجب است ، و واجب الوجود بعضى از موجودات را دخيل بعضى گردانيد بر نوع اصلح . و اين لزوم و شراطت نه شراطت واقعى است و لزوم نفس امرى ، كه وقوع اين بىآن شد ( 102 ر ) از ذات واجب صدورش محال باشد ، به واسطهء نقصان ذات آن ممكن ازين حدّ وجود ، كه بىشرطى از واجب الوجود صادر شود ، چنان كه مذهب حكيم است . پس چون نبى معجزه خواهد نمودن ، اصلح خرق آن عادت باشد . پس احتمال دو شد : يكى آنكه معجزه فعل نبىّ باشد كه واجب الوجود جلّ و علا نبىّ را آن قدرت دهد كه خرق عادت ازو به ظهور آيد . و يا معجزه فعل الهى باشد . به هر احتمال گروهى مايلند . و امّا پيش حكيم چون اجزاى عالم را ذوات اسباب دانند ، گويند قوّهء نفس نبى به جاى آن سبب شود و تأثير كند در عالم . پس آنچه با سبب ديگر پيدا شود ، الحال به وساطت قوّهء قدسى كه در نفس نبىّ است پديد آيد ، و تواند بود كه چيزى دو چيز يا زياده « 495 » به شرط حدوث شود بر بدليّت . بل گويند : نفس نبىّ احداث كند چيزى به واسطهء قدسى ، چنان كه نفوس جزئيّه در خيال . و اين ( 253 ) به واسطهء اطاعت نظام باشد نفس نبى « 496 » ، و پيدا شدن امر خارق جبلت
شرح فصوص الحكمة — صفحة 282
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٨٢
هامش
( 494 ) - م « كه » ندارد .
( 495 ) - م « به » ندارد .
( 496 ) - در ( م ) « احداث كند . . . . نبى » دو بار آمده است .