تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
پس ازين گوييم : پيش حكماء الهيّين مقرر است كه انسان آخر درجهء موجودات است ، انسان كبير است كه عبارت از عالم بالجمله است . و ذكر شمه‌اى از آن آنست كه نفس انسان را كار و كردار بالاتر است ( 249 ) از نفوس ديگر از موجودات عنصرى ، چه او را حفظ تركيب باشد و غذا خوردن ( 99 پ ) ، و [ به ] فزايش و دريافت جزئى و دريافت كلّى ممتاز باشد . پس او را باشد قوّهء عقلى و نفسى و طبيعى ، و مشتمل باشد بر جسم و هيولى و صورت . و انسان كبير را موجودات در همين اجناس منحصر است . و ايضا به نوعى از خطابه گوييم : فلك اقصى كه خالى است از ستاره بجاى عظم يافوخ باشد ، و فلك ثوابت بجاى دماغ كه دروست اكثر حواس ، بل جمله حواس تا به او نرسد مدرك نتواند شد . و باقى افلاك بجاى اندامهاى ديگر . و كواكب هر يك بجاى عضو رئيس و غير رئيس از اعضاى اندرون . و چهار عنصر بجاى چهار خلط ، و اين هيكل شد بر نفس كلّى . پس همهء موجودات به جاى يك شخص انسانى باشد ، دايم به پاى ايستاده ، با لسانى ذاكر و دلى خاشع و اعضائى به آرام كه هيچ ذرّه‌اى ازو از طاعت واجب الوجود بيرون نباشد . و بيرون بودن محال و ممتنع باشد بالذات . و هر چيز در خور استعداد خود قبول كند فيض از واجب الوجود . اين است كه در احاديث اهل البيت ، عليهم السّلام ، واقع است : « و هو الذى يشهد به أعلام الوجود على إقرار قلب ذى الحجود » . پس بايد كه سالك به اراده خود را شبيه سازد به نظام ، علما و عملا ، و حركات ظاهر خود را تمام متّسق دارد ، و به آرام خالى از لهو و عبث ، و باطن خود را نيز از غفلت و تعطيل . چنان كه در نظام هيچ چيز معطّل و بيكار نيست و گزاف و عبث . و كارها مدام موافق عقل و شرع كند ، كه بالحقيقة شرع حكم عقل كلّى است ، بل حكم واجب الوجود ، چنان كه در نظام تمامى موجودات را اطاعت تسخير است نسبت