اين است كه حكماء ، اوّل ، به علم طبيعى و رياضى ، نفس را به مشاهدهء كلّى معتاد كنند ، تا چون كلّى صرف « 476 » بىاطلاق دريابد ، نرمد . و اينست كه معلّم گفت : « او تركه عجزا » ، پس گفت : « و لا منزلة بين هذين المنزلتين إلّا منزلة الخمول » كه عبارت است از گمنامى و ناپديد گردانيدن خود ، يعنى : متوجّه نبودن به خود ، تا آنگاه كه شهود تامّ پديد آيد . پس نويد داد سالك را كه آنكه تمام شهود را از روى عجز « 477 » [ ترك كند ] پس قصد كند عذر را ، « فهو متجلّى » ، خبر « من » است ، يعنى پس واجب ظاهر است و جلىّ ، پس درخشان شود بر دل سالك ، و رو درخشان شود . هرگاه سالك « 478 » را از ترك نوميدى روى مينموده باشد ؛ و در طلب كوشد ، البته البته برسد به مطلب قصوى . اين است كه معلّم اقتباس كرد : فهو لا يضيع أجر المحسنين .
هامش
( 476 ) - م : ضرب .
( 477 ) - م ط : عجزا ( ؟ )
( 478 ) - م « و رود . . . . سالك » ندارد .