تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨

[ 27 ] ( آنچه نزد خدا است در پايهء بالاى هستى بود )

قال المعلّم : ما تقول الذى عند الحقّ تعالى عن الخلق ، و هناك صورة العشق ، فهو معشوق لذاته ؛ و إن لم يعشق لذيذ عند ذاته ، و يلتذّ به و إن لم يلحق . تمّ وجوده فوق التمام بفضل « 472 » ، ليسمح على الإتمام . در بعضى از نسخ يافتيم : « تعالى عن الحق » معنى بر نسخهء اوّل اين باشد كه چه گويى آنچه نزد خدا است در پايهء هستى بالا بود از حدّ مخلوق . و بر نسخهء دوم آنچه پيش حقّ تعالى است از حقّ است ، يعنى فيض او است . گويا نسخهء اوّل درست‌تر باشد از حيثيّت ربط به ما بعد . پس گفت : « و هناك صورة العشق » ارادهء بيان اين دارد ذات اوّل عشق است و عاشق و معشوق . عشق را شيخ رئيس در « اشارات » چنين گفت كه : « العشق هو الابتهاج بتصوّر حضرة ذات ما » ، يعنى : [ عشق ] بهجت و خوشى است به دريافت ذاتى . و چون واجب الوجود مدرك ذات خود است بر وجه كمال ، چنان كه شيخ رئيس گفت پس از آن عبارت كه : « لانّه » ، يعنى : واجب الوجود ، أشدّ الأشياء إدراكا لأشدّ الأشياء كمالا » ، و چون مقرّر است كه لذّت ادراك ملائم است من حيث إنّه ملايم ؛ پس ادراك هر كمال لذّت باشد . و چون واجب الوجود را همه كمالات عين ذات است ؛ ادراك خود او را لذّت قصوى بود ، كه فوق آن لذّت محال باشد . پس واجب را عشق در مرتبهء كمال باشد ، و بهجت در حدّ تمامى كه هيچ موجودى را سواى او آن لذّت و بهجت و عشق نباشد ، و عشق بود و عاشق و معشوق بىتكثّر و تغيّر در ذات او ، چنان كه علم بود و عالم و معلوم . بل هر عشق

هامش
( 472 ) - م : تفضل .