هر كششى كه بود در غير او ، ظلّ آن عشق بالحقيقه باشد ، چنان كه ساير صفات كمال . و غير واجب ، عاشق مشتاق تواند بود ، امّا واجب را شوق محال باشد ، كه شيخ گفته است : « و الشوق هو الحركة إلى تتميم هذا الابتهاج » . پس شوق نحوى بود از حركت و تغيّر ، و اين نباشد مگر در نفوس كه ايشان را بالقوّه باشد « 473 » ، و واجب برىء باشد از قوّه و امكان و نقصان . و واجب را الم نباشد ، كه الم به فقدان كمالى تواند ( 98 ر ) بود ، و واجب را همهء كمالات عين ذات باشد . پس گفت : « ثمّ وجوده فوق التمام » . ناقص آن را گويند كه بايستهء خود داشته باشد در حدّ خود ، و تمام آن را كه داشته باشد آنچه ممكن باشد آن مرتبه را ، و فوق تمام آنكه بايستهء خود داشته باشد و زياده چندان كه به ديگرى برسد . چنان كه گفت : « ليسمح على الاتمام » . « يسمح اى يسيل » . يعنى : چون واجب فوق تمام است ، از واجب فيض رسد به ساير ممكنات از وجود و كمالات وجود ، چنان كه بر مذهب اوايل وجود از واجب ( 247 ) سايه اندازد به مراتب ، كذلك علم و قدرت و اراده و ساير كمالات ، با آنكه هر چيز در خور بهرهء خويش از وجود كمال وجود درو ظاهر باشد .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 269
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٦٩
هامش
( 473 ) - م « باشد » ندارد .