كه تا از بيرون از خود بيند ، آگاهى او مضطرب باشد به يقين ( 97 ر ) . اين مجمل را به كتابهاى دانايان تفصيلى است تمام . پس گفت : « و حينئذ تلحق » مراد لحوق به يقين است ، و رسيدن به نهايت حدّ عقلى كه حركت و سكون از ذات او رفع شود ، و او را هيچ منتظر نماند ، به نحوى از ثبات مطلق بماند ابد الدّهر بىامتداد زمان و تغيّر و انتظار و الم و لذّت حسّى و بالقوّه ، و به سير ، بل از افق زمان در افق دهر باشد ، و درازى روزگار هيچ برو ننمايد ، بل كلّ زمان چون آنى بود كه محيط باشد به كلّ . و گردش روزگار و افق اجسام و تغيّر حدّى باشد از خرد . پس او را در همين هيكل جسم نه شادمان يابند و نه به حسد ، و نه دوست « 471 » با كسى و نه دشمن . بل غرض او غرض كلّ باشد ، و آنچه از علائق بدن رسيده باشد از صفات حسّى تمام آورده باشد . و به اين اشاره كرد معلّم كه : « فلا تسأل عمّا تباشره » پس گفت : « فان المت ، فويل لك . و إن سلمت ، فطوبى لك » . مراد الم و لذّتى است كه از استماع اين حكايت پديد آيد . چه اگر نفس را فى الجملة صفائى بوده باشد ، چون از عالم او خبر دهند ، خوشحال شود . و اگر فرو رفته باشد در عالم طبع ؛ شنيدن اين سبب انقباض او گردد ، بل اين سخنان را كذب و گزاف انگارد ، بل گمان برد كه آنان كه اين سخنان گويند غرضى را گويند از اغراض حسّى جسمانى ، چه ايشان خود جز اين مطلب تصوّر نتوانند كرد . پس گفت : « و أنت في بدنك كأنّك لست في بدنك ، و كأنّك في صقع الملكوت ، فترى ما لا عين رأت ، و لا اذن سمعت ، و لا خطر على قلب بشر » . و اين سخن از آن گفت كه در آن حال نفس را با ربط به بدن ، احاطه باشد بر جهان كلّى و عالم خرد ، و ازين جهان را بيرون از خود نبيند . بل گفتهاند كه
شرح فصوص الحكمة — صفحة 266
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٦٦
هامش
( 471 ) - م : به دوست .