[ 26 ] ( پردهها را به يك سوى نه تا به صقع ملكوت درآيى )
« فصّ . انّ لك منك حجابا « 458 » فضلا عن لباسك من البدن . فاجهد أن ترفع الحجاب ، و تتجرّد . فحينئذ تلحق فلا تسائل عمّا تباشره . فان ألمت فويل لك ، و إن سلمت فطوبى لك . و أنت « 459 » في بدنك كأنّك لست في بدنك ، و كأنّك في صقع الملكوت ، فترى ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر ، فاتّخذ لك عند الحقّ عهدا إلى أن تأتيه فردا » . و اينست كه سبب دورى و جدايى از تو است « 460 » ، يعنى : از نفس مجرّد « وجود او في نفسه » ، و متوجّه شدن به ذات خود در مرتبهء نفسى . چه جاى لباس بدن كه مانعى ( 96 ر ) ديگر است . بل موانع بسيار است از لذّات و شهوات و اخلاق ذميمه و اطوار مردوده ، و از عادات ناپسنديده كه به سبب مخالطت با خلق پديد آيد ، و آشنايى ابناى زمان . كه افلاطون الهى گفت : إنّ للنفوس جربا كما للأبدان . چه نيكى و بدى ، هر دو سيرى بود ، تا كدام غالب آيند ، و غواشى بدنى . و حقيقت سخن آنست آخر درجهء سلسله عود است ، پس به طبيعت او را تمام قوّتهاى جسمى از قابله و فاعله مثل قوّهء هيولانى و جسمى و معدنى و نباتى و حيوانى . چه مقرّر است كه طبيعت حركت نكند از نوعى اسفل به نوعى اعلى ، تا تمامى كمالات ممكنه نوع اسفل را به فعل نياورد . و الّا ، لازم آيد كه قوّتى در طبيعت نظام معطّل باشد . و اين محال است چنان كه در فن الهى مقرّر است . و ارسطوطاليس ( 244 ) به آن « 461 » تصريح كرده در چندين كتاب . پس