تمامى قوّتهاى سلسلهء عودى در انسان جمع باشد . و همين اجتماع سبب محجوب بودن نفس باشد از يافتن خود ، و برگشتن به عالم خود . پس گفت : « فاجتهد أن ترفع الحجاب » ، و اين چنان است كه انسان به حقيقت بداند كه هر نوع را خاصّيّتى است كه به آن خاصّيّت آن نوع « 462 » ، بالفعل آن نوع است . مثالش شمشير به برش از ساتور ممتاز است ، نه به سطبرى و وزن ، يا بودن از پولاد ، پس كمال شمشير در شمشير بودن به برش باشد . پس اگر در آن امور مشاركت تمام باشد ، در « 463 » شمشير بودن به حدّ كمال بود . پس انسان را بايد كه تفحّص از آن « 464 » چيزهايى كه مشارك است با ساير انواع جسمانى چون جسميّت و نموّ و حسّ و حركت كه به اينها آن انواع ديگر بالفعلاند كند ، و از آنچه به آن ممتاز است و بالفعل انسان است ، يعنى : ادراك كلّى عقلى ، تا بداند كه انسان را بايد مردمى ، نه از استكمال آن قوّتها به فعل باشد ، بل در حقيقت اگر در استكمال آن قوّتها سعى كند ، هرآينه خواهد كه خود را از حدّ مردمى بيرون اندازد ، نه اينكه انسان بالفعل گرداند . چنان كه اگر ملكه حرص يا ايذاى خلق در خود استوار سازد ، كه خاصّيّت موش و مار است يا ملكهء تهوّر كه ( 96 پ ) خاصيّت شير است . پس او را سعى باشد كه از حدّ مردمى خود را بيرون برد ، و در افق سباع يا بهايم يا حشرات زمين در آرد ، و اين محال باشد ، و هرگز مطلوب او برنيايد . ليكن خود را شبيه سازد ، اولئك كالأنعام بل هم أضلّ . و نه كار خردمند باشد چيزى خواستن كه وصول به آن محال باشد . و بر تقدير محال اگر رسد ، خود را از مرتبهء اعلى به حدّ اسفل اندازد . پس مردم بايد كه در استكمال صفت خاصّ خود كه به آن مردم است ،
شرح فصوص الحكمة — صفحة 264
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٦٤
هامش
( 462 ) - م : كه به آن نوع .
( 463 ) - ط : نه در .
( 464 ) - م « آن » ندارد .