بلكه گاه باشد كه مانعى بود از ادراك آن لذّت ، هر چند آن مدرك لذيذ باشد .
و هر كس كه محتاج باشد به صحت ، يعنى مريض باشد ، لازم نيست كه متفطّن شود به آن مرض ، بلكه گاه كه ترك كند طلب صحّت را . پس شروع كرد در سند منع كه : « أ ليس الممرور » يعنى چنين است كه ممرور دورى كند از شيرينى ، و « يستبشعه » يعنى : آن را كريه داند ، كه مذاق او تلخ نمايد از جهت مخالطت رطوبت لعابى او ( 94 ر ) به مرهء صفراء . « من به » يعنى : از آنكه جوع و ليموس دارد از طعام گريزد ، و بگدازد تن او از گرسنگى .
مثال اوّل از براى آن آورد كه لذّتى به او رسد ، و در نيابد به سبب مانعى .
مثال دويم را به واسطهء آنكه ترك لذّت كند به واسطهء عدم تفطن به لذّت .
پس گفت : شايد باشد كسى از المى متأذّى نشود ، هر چند در افتاده باشد در امرى مولم . چه تواند بود كه احساس الم نكند ، چنان كه خدر ، يعنى :
آن كسى كه صاحب خدر باشد الم نبيند از سوختن آتش و فسرده گردانيدن سرما .
پس شايد كه المى يا لذّتى به كسى رسد ، و از آن الم و لذّت خبر نداشته باشد ، به واسطهء مانعى .
پس ازين شروع كرد در جواب و گفت :
شرح فصوص الحكمة — صفحة 257
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٥٧