نباشد إلّا اينكه اعتقاد اسكندر افريدوسى است كه گويد : نفس چون متوجّه معقولات صرف شود ؛ عقل بالفعل باشد ، و از حدّ نفس بر آيد به حدّ عقلى . و چون متوجّه محسوسات شود ، حاسّ بالفعل باشد . و بطلان ذات درين مقام عبارت است از غفلت از خود ، و توجّه تامّ به جناب احديّت و « 447 » محو گشتن در نور او ، و حيرت صرف ، و سكون مطلق ، كه هيچ فكر درو نباشد . و انتقال بلكه محو همان ادراك خود باشد . و درين حالت گاه باشد كه شواغل جسمانى نفس را از آن توجّه تامّ باز دارد ، و به فكر خود و به فكر عالم طبيعت اندازد . چنان كه از ارسطوطاليس حكايت كرديم به عبارت « اثولوجيا » كه گفت : مرا فكر حجاب شد و فرود آورد از آن عالم خوش كه لذّت صرف بود و ثبات مطلق . و اينست كه معلّم گفت : « إذا رجعت إلى ذاتها و آلت لها حراق » . مراد به رجوع برگشتن از انمحاء و غفلت از خود ، و ملاحظهء جناب احديّت . و ضمير « ذاتها » به نفس راجع است ، و « آلت » به معنى « رجعت » است ، كه « آل الشخص ما يأول إليه » و عطف است بر « رجعت » و جار و مجرور متعلّق است به « يحصل » مقدّر . يعنى : « إذا رجعت و آلت إلى ذاتها يحصل لها تأسّف » ، و جمله جزاى شرط است ، يعنى : « آلت مدركا لذاتها » . و « حراق » خبر مبتدأ محذوف است ، يعنى : « و هى حراق و متأسّف على فوات مقصودها » . و شايد اين بنا بر آن باشد كه « واو » در نسخه نباشد ، و عبارت چنين بود : « رجعت إلى ذاتها آلت لها » . و « آلت » جزاى شرط باشد . و اگر « واو » باشد ، از براى عطف نخواهد بود . بل « والت » از « موالاة » خواهد بود ، و « حراق » فاعل ( 94 پ ) ، « والت » ، كه در صيغهء مبالغه تذكير و تأنيث مساوى است ، يعنى : نزديك خواهد بود مر نفس را امرى كه موجب تأسّف و ندامت باشد از رجوع به ذات خود و گذاشتن عالم ( 240 ) حقيقت را و لذّت بحت را « 448 » .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 255
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٥٥
هامش
( 447 ) - م ط : كه و ( گويا كلمهاى افتاده باشد )
( 448 ) - ط هامش : از « يعنى » تا به آخر كلام تا « فص » در نسخهء اصل مضروب است .