ظاهر نشود « 454 » مر نفس را ، پس مطلوب خود را كما هو در نيابد . و اينكه ازين مرض نخواهد كه خود را خلاص دهد به سبب آنست كه نفهمد مرض ذاتا [ تا ] در دفع آن بكوشد ، چنان كه صاحب جوع بوليموس گمان برد كه سير است ، و احتياج ندارد به طعام ، و روز بروز گدازد از شدّت جوع « 455 » . و اين از آن سبب باشد كه معده خالى بود از اخلاط رديّه ، و ممتلى نباشد از اخلاط ، چون غذا به تحليل رود ، و از ماساريقا بگذرد ، و اخلاط گردد ، و فضله از راه امعاء دفع شود ، سوداء از طحال بريزد بر معده . و چون سوداء را طعم ترش است ، و از تندى خالى نيست ، چون دغدغه حالتى بر معده پديد آيد ، و به آن سبب بيابد كه گرسنه است . و چون معده از اخلاط فاسده پر باشد ، سوداء نتواند ريخت از طحال بر معده . و اگر ريزد ، محسوس نشود ، به سبب آنكه معده را غشيانى « 456 » باشد از اخلاط فاسده ، پس گرسنگى محسوس نشود . و چون آن اخلاط غذاء نشوند كه صلاحيت غذائيّت ندارند ؛ پس اعضاء گرسنه بمانند ، و آن كس شاعر نباشد . و چون آن اخلاط را دفع كنند به استفراغات و مسهلات شاعر شود به گرسنگى و مضطرب گردد . و كذلك صاحب خدر را چون حسّ در آيد به آن عضو بىحس ، از الم و حرارت آتش و اجماد زمهرير متألم گردد . و اخلاط نفس نباشد الّا غواشى هيولانى از حواسّ و مقتضيات شهوت و غضبى و مقتضيات وهم از حب و رجاء و امل . و لازم اين خصلتها باشد ساير خصال مذمومه ، چون طمع و عيب كردن كه از اميد خيزد . و مدام ( 242 ) به نفس مشغول باشد به اين مدركات و اين حواس و اين اعمال ، و هرگز به فكر عالم عقلى نيفتد . و اگر
شرح فصوص الحكمة — صفحة 259
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٥٩
هامش
( 454 ) - م : پوشانند صورتى و اين معنى ظاهر نشود .
( 455 ) - م « گمان برد . . . . جوع » ندارد .
( 456 ) - م : غشائى .