صورت معقول ملاقى شود ، و به جزء ديگر نه . و اين گاهى درست باشد كه اين اجزاء خارجى باشند ، كه نفس در خارج به اجزاء مقدارى منقسم شود . و هر چه به اجزاء مقدارى منقسم شود او را هيولى بايد « 433 » ، و نفس نحو وجود جدا بودن از بالقوّه است . و خصوصا گاهى كه عاقل بالفعل باشد ، كه كلّ فلاسفه اتفاق دارند كه در آن حال مجرّد است . پس اين موجود نتواند كه به جزئى با مدرك متّصل شود با مدرك خود ، چنان كه هيچ امتياز در خارج نماند . و ازينست كه گفتهاند بعضى كه : عاقل و معقول واحد است ، و بعضى گفتهاند : كالواحد است ، چون شيخ رئيس در « شفاء » . مجملا عقل ذات وحدانى بود در خارج ، نه منقسم به اجزاى مقدارى و نه غير مقدارى ، چون ما بالقوّه و ما بالفعل خارجى ، كه عبارت از هيولى بود . پس چون پيوندد به صورت عقلى ، صورت عقلى باشد در خارج ، كه هر امرى كه درو حيث و حيث نباشد در خارج ، و به حسب خارج الّا حيثيّت وجود لذاته ، چون به امرى پيوندد ، نه از حيثيّتى پيوندد و از حيثيّتى مباين و جدا باشد . و چنان كه جسم ابلق به جزئى با سواد بود و به جزئى با بياض ، و يا دو جسم دو طبيعت كه از حيثيّت هيولى طبيعت قبول كند . و اينكه گوييم پيوندد ، پيش قائلين به اتّحاد نه چنين باشد ، كه صورتى از خارج لا حق نفس شود و با او « 434 » يكى شود ، بل ملاحظهء نفس امور خارجى را موجب و باعث اين شود كه نفس به عالم خود و ذات خود برگردد و جويا شود در خود ، و در خود بيابد صورت عقلى ( 91 پ ) كه صورت عقلى « 435 » در خارج موجود نباشد ، و حركت نكند تا به چيز پيوندد « 436 » ،
شرح فصوص الحكمة — صفحة 250
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٥٠
هامش
( 433 ) - م : باشد .
( 434 ) - م : به او .
( 435 ) - م « كه صورت عقلى » ندارد .
( 436 ) - م : نه پيوندد .