تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧

و گفت عرفان حق به رتبهء قدس حقّ است ، يعنى : چنين باشد كه ( 90 ر ) بشناسد ذات احديّت را در آن مرتبه از تقدّس كه هست ، كه برى است از ارتباط بالقوّه و عدم و شرّ و امكان ، و محيط است به كلّ موجودات ، خواه ثابت و خواه متغيّر و خواه مجرّد و خواه مادّى و خواه ساكن و خواه متحرّك . و چون ممكن نباشد معرفت ذات احديّت كما هى ، گفت : « على ما يتجلّى له » . يعنى به آن نحو كه برو ظاهر شده باشد به صفات و آثار و آيات . و امّا اينكه شناخت حق لذّت قصوى است ، چنان است كه لذّت ادراك و دريافتن كمال وجود باشد ، كه شوق كلّ حفظ وجود باشد . و اين حفظ نه حفظ وجود باشد على الاطلاق ، كه هيچ چيز معدوم مطلق و معدوم بالمرّة نتواند شد حفظ كند وجود مطلق را ، پس حفظ آن حدّ و رتبهء خاصّ باشد . و چون انسان را رتبهء هستى از ساير موجودات به دريافتن و آگاهى ممتاز است ، كمال انسان كه درين مقام نفس است آگاهى بود ، و غير اين كمالى نباشد نفس را ، و امور ( 235 ) ديگر معين باشند آگاهى را و شناخت را باشند ، و به اين اعتبار مطلوب باشند ، نه مطلوب لذاته . پس ادراك هر چند تمام‌تر باشد ، ادراك كمال بيشتر بود . و هر چند ادراك كمال افزون شود ، لذّت زياده گردد . پس يقين كه ادراك جزمى مطابق واقع ثابت است ، موجب لذّت شود نفس را زياده از ادراك ظنّى كه ثابت باشد و به تشكيك زوال پذيرد . و چون ثبات علم يقين مانع ثبات معلوم باشد ، كه يقين مطابق معلوم علم به امور ثابته يقين باشد ، كه متغيّر را ثبات نباشد ، و علم به غير « 427 » ثابت غير ثابت باشد . و هر علم غير ثابت ، يقين به اين معنى نباشد كه ثابت بود ، بل جايز است كه چنان يقين در هر آنى برگردد . پس يقين به امور ثابته كمال حقيقى بود ، و لذّت بالحقيقة نفس انسانى را ، و خصوصا گاهى كه معلوم ثابت مطلق باشد ، به حيثيّتى كه به هيچ وجه تغيّر

هامش
( 427 ) - م : تغير .