تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣

باشد از ساير ( 233 ) موجودات . « 421 » و چون هر قوّتى موجودى بود ، و او را كمال وجودى ؛ كمال وجود هر قوّه ادراك ملايم خودش باشد . و اينست كه گفت : « إنّ لكلّ إدراك كمالا ، و لذّته إدراكه » . چه ادراك سبب اين شود كه اين صورت موافق پيوسته شود با مدرك ، پس لذّت هر قوّتى ادراك كردن آن امر موافق باشد ، كه كمال وجود آن قوّه است . مثلا شهوت را آنچه خودش آيد از مطعومات و ملموسات و ساير امور كه به نفس بهيمى متعلّق بود . و غضب را ملائم غلبه باشد و استيلاء و انتقام ، در بعضى از كتابهاى حكماء ديدم كه : اگر شخصى را انتقامى مطلب باشد ، و آن مدّعى حاصل نشود ، شكستى در نفس او پديد آيد ، كه به هيچ چيز رفع نشود ، الّا به آن انتقام ، كه انتقام را بدل نباشد و عوض . و وهم را اميد ، كه از اميد لذّت برد . مجملا هر حسّ را آنچه موافق باشد : لامسه ( 89 ر ) چيزهاى نرم كه در كيفيّت شبيه باشد به مزاج لامس ، اگر مزاج لامس به حدّ اعتدال شخصى باشد ؛ و يا ضدّ كيفيّت مزاج لامس ، اگر مزاج لامس از اعتدال شخصى بيرون باشد . و ذايقه چيزهاى شيرين گاهى ، و ترش گاهى ، موافق مزاج ذائق . مجملا آنچه سبب كمال شود . پس گفت : « و لما هو أعلى هو الحقّ » . يعنى آنچه اعلى بود در رتبهء وجود از حواسّ و فوق حواسّ باشد ، و جامع همه . بل مدرك مدركات جمله خواهش باشد ، بالحقيقة لذّت او حقّ است ، كه عبارت است از يقين كه يقين او را از قوّه به فعل آورد . و هر چيز آن چيزى را به فعل آورد « 422 » ، كمال او باشد ، و

هامش
( 421 ) - م « موجودات » ندارد .
( 422 ) - م « و هر چيز . . . آورد » ندارد .