تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢

وجود آن چيز باشد . كه هر موجود را حفظ مطلوب بود طبعا و ارادة . و ازين است كه مدام گرمى از سردى گريزان بود ، و سردى از گرمى حفظ وجود خود را « 420 » . و مدام كه موجود طالب كمال وجود خود باشد كه حدّ كمال از عدم و زوال دور تر باشد ، و حدّ نقصان به عدم نزديك . چون صحّت كه به بقاء نزديك‌تر باشد از مرض ، و مرض به انحلال و زوال اقرب . پس مدام لذّت از چيزى پديد آيد كه موافق باشد ، كه به هيچ موافق از آن رو كه موافق است سبب زوال موافقى ديگر نگردد ، بل سبب كمال او شود . و ناموافق از جهت ضدّيت باشد ، از آن رو كه ناموافق است . پس آن قوّه ندهد ناموافق ديگر را ( 88 پ ) ، و موجب الم شود . و چون گفتيم كه هر موجود را آنچه باعث كمال وجود شود يا طبعا يا ارادة ، از آن رو كه باعث كمال وجود است ، لذّت بود . و هر چيز را از ممكنات دو حال باشد : يكى حالتى كه به آن ممتاز باشد از مغاير ، و يكى صفتى كه به آن مشارك بود با موجودى ديگر ، اعم ازين كه آن امر جنس قريب باشد و يا بعيد . و حفظ وجود هر چيز به آن امرى شود كه « ما به الامتياز » است ، نه به آن امرى كه « ما به الاشتراك » است . چه اين امر به « ما به الامتياز » موجود بالفعل است ، و اين سخن بيّن است . پس ازين است كه گفته‌اند كه : شىء مطلق را از آن رو كه شىء مطلق است از حدّ شيئيّت بيرون نبرد ، كه هيچ چيز معدوم مطلق نتواند شد . پس تضادّ از خصوصيّت ناشى شود ، كه خصوصيّتى شايد كه مضادّ و منافر خصوصيّتى باشد . و چون انسان به نحو ادراك از ساير موجودات ممتاز است ، كه نحو ادراك انسان هيچ موجودى را نتواند بود ، كه آن ادراك عقلانى است ؛ پس لذّت بالحقيقة ادراك نفس ناطقه باشد كه به سبب كمال وجود انسانى شود ، چه « ما به الامتياز » انسان

هامش
( 420 ) - م « و » ندارد .