و يا ضد داشته باشد به معنى اخصّ ، چون كيفيّات ، يا به معنى اعمّ ، چون صور نوعيّهء عنصرى و يا متجزّى شود ، چون صور جسميّه ، و يا حدّ داشته باشد ، چون ممكنات ، كه « كلّ ممكن زوج تركيبى » و يا مختلف شود به ماهيّت و هويت حاصله . كه اگر هر ممكنى جامع ميان اين صفات همه شود ، لا اقل دو يا سه ازينها داشته باشد ، و واجب الوجود هيچ ازين حالات ندارد . پس هر چه به ذهن در آيد ، ممكن باشد ، كه آنچه به ذهن در آيد خالى نباشد از كلّ اين صفات .
و قياس اين چنين شود كه واجب الوجود خالى است ازين صفات همه ، و هر چه به ذهن درآيد خالى نيست ازين صفات همه ، پس شكل ثانى نتيجه دهد كه :
واجب الوجود به ذهن در نيايد .
و اينست كه گفت : « لا تجده الّا مباينا له » . ضمير « تجده » راجع است به « ما » و ضمير « له » راجع است به « حق » . پس گفت : « فهذا منه » . يعنى : آنچه به ذهن در آيد همه از واجب باشد ، و معلول او .
« فدع هذا اليه فقد عارفته » يعنى : واگذار فهميدهء خود را به او ، يعنى :
بدان كه مخلوقى است از مخلوقات واجب الوجود را ، پس به تحقيق كه بشناس او را كه نهايت شناختن واجب اين باشد كه به برهان بدانند كه نتوان شناخت .
حكيم بزرگ ابو القاسم فردوسى نيكو گفته است كه :
به هستيش بايد كه خستو شويم * ز گفتار بيكار بيك سو شويم
و از سخنان افلاطون است كه : « ان غاية مراتب العرفان التصديق بالجهل بالبرهان » .
چون فارغ شد دانا از اثبات واجب و حال نفس و كيفيت عرفان او رسيدن به اقصى معرفت بيان ، اراده كرده كه گويد فايدهء عرفان را كه لذت قصوى و بهجت بالحقيقة است ، پس شروع كرد در بيان معنى لذت و گفت :