تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

و ايضا چون « متشخّص بذاته » است ، او را اجزاى عقلى نباشد ، كه در عقل منحل شود به ماهيّت و تشخّص ، يا به جنس و فصل ، چنان كه تفصيل اين سخن بگذشت . پس او را حدّ نباشد كه حدّ مؤلف بود از جنس و فصل . به اين سخنان اشاره كرد معلّم كه : « و لا يتجزى مقدارا و لا حدّا و لا يختلف ماهيّة و لا هويّة » . و چون « متشخّص بذاته » است ( 231 ) و حقيقت وحدانى ظاهريّه و باطنيّه او غيرهم نباشد - كه ظاهريّه عبارت است از علم به ذات ، يا ظهور به ممكنات به واسطهء آيات - اوّل خود به جز ذات بحت هيچ نباشد ، كه علم عين ذات است ، و ظهور به آيات امرى باشد به اضافه ، و سبب كثرت در ذات احديّت نشود . و مراد به باطنيّه دورى واجب بود از اوهام و عقول . و اين نباشد الا معنى عدمى . پس حيثيّت ظاهريّه مغاير حيثيّت باطنيّه نباشد به هيچ وجه . به اين معنى كه « حيث و حيث » در ذات احديّت نه افتد « 416 » . بلكه اگر « حيث و حيث » باشد به اضافه و نسبت باشد . و به اين سخن اشاره كرد : و لا يتغير ظاهريّة و باطنيّة ، پس گفت : « فانظر هل ما يقبله مشاعرك ، و يعقله ضمائرك كذلك » . چون خطاب عامّ است ضماير را جمع آورد ، با اينكه هر كس را يك نفس ناطقه بيش نتواند بود . و جمعيّت « مشاعر » نيز به اعتبار حواسّ يك شخص نيست . معنى اينست كه فكر كن و ملاحظه نما كه آنچه به قوى نفس تو در مىآيد ، و تعقل مىكنى به ذهن خود ، چنين « 417 » مىباشد كه « متشخّص بذاته » باشد و واحد ( 87 پ ) مطلق كه او را جهت كثرت مطلقا نباشد چه هر چيز از محسوس و معقول را حقيقتى باشد كه نظر به نفس آن حقيقت اباء نداشته باشد از كثرت . پس شريك او را ممكن بود نظر به نفس حقيقت كرده ، هر چند در خارج منحصر در فرد بود

هامش
( 416 ) - م : نيفتد .
( 417 ) - م : چنان .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 239 | محمد تقي الأستر آبادي