[ 20 ] ( كنه ذات واجب را نتوان شناخت )
قال المعلم : « فص . أ ليس استبان لك ممّا سبق أنّ الحقّ الواجب لا ينقسم لا على كثيرين ، فلا يشارك ندّا ، و لا يقابل ضدّا ، و لا يتجزّى مقدارا و لا حدّا ، يختلف ماهيّة و لا هوية ، و لا يتغاير ظاهريّته و لا باطنيّته . فانظر هل ما يقبله شاعرك و يعقله ضمائرك كذلك ، لا تجده إلّا مباينا ، فهذا منه ، فدع هذا إليه . لقد عارفته » . « 413 » ( 86 پ ) . اراده كرده كه بيان كند كه واجب الوجود را به كنه نتوان شناخت . و اين دفع توهم است كه از فصوص سابقه ناشى شود كه : كس توهّم كند كه مراد از آنكه گفت : « ينبغى عليه الوجود » مراد معرفت به كنه است . پس معلّم خواهد اشاره كند به دفع اين توهّم ، چه خواهد كه اشاره كند به نهايت معرفت واجب الوجود ، چه نهايت معرفت اقرار به عجز است ، چنان كه حكيم بزرگ ( 230 ) سنائى گويد :
و معلّم فرمايد كه : پيش ازين مقرر كرديم كه حقّ ، يعنى : واجب الوجود لذاته كه ثابت مطلق است و سرمدى و مطلقا تغيّر در ذات و صفات او نتواند بود ، « لا ينقسم قولا على كثيرين » . يعنى محال است كه مقول شود بر كثرت ، كه حقيقت بذاته مقول نتواند شد بر كثيرين ، بل نفس تشخّص باشد و وحدت بالحقيقه و هويّت صرف . و اين از وجوب وجود لازم بود كه ، حقيقت وجوبى « من حيث انه حقيقة الوجوب » ماهيّت نباشد ، و عقل تجويز صدق او نكند بر كثيرين به « 414 » برهان . و چون مقول بر كثرت نتواند شد ، مشارك نخواهد بود با شبيهى . يعنى :