نشناسد على ما ينبغى ذاته واجب الوجود را . پس حكايت ابراهيم ، على نبيّنا و عليه السلام را اقتباس كرد كه چون ابراهيم متوجه صنايع و بدايع شد ، اولا ماه را ديد و گفت : اينست خداى من و خداى جملهء مخلوقات . و چون ماه را غارب يافت و متحرك ( گفت : ) « انى لا احب الآفلين » ، يعنى دوست نمىدارم به خدايى چيزى را كه تغيّر در ذات او بود ، و ناپديد گردد . پس چون آفتاب را ديد ؛ گفت اينست خداى من و خداى جمله عالم ، كه بزرگتر است از ماه ، و نور او اقوى است . پس او را نيز متغيّر يافت ، كه قابل افول و زوال ديد ، پس گفت : « انّى وجهت وجهى » الآية . و مراد معلّم اينست كه گفت : متوجّه شو به جناب احديّت كه تو دوست دار نيستى « آفلين » را ، يعنى آن چيز را كه قبول ( 229 ) تغير كند ، و خالى از قوّه نباشد به وجهى از وجوه . و جارّ و مجرور متعلق « توجّه وجهك » است به قرينهء مقام . و مراد اينكه « توجّه الى جناب الاحديّة » ، چنان كه ابراهيم على نبيّنا عليه السلام به سرعت ( 86 ر ) تمام از عالم مخلوقات انتقال كرد به جناب احديّت ، و نايستاد در عالم بطلان ، هر چند استدلال از مصنوع بر صانع كرد . و اين سخن مؤيّد آن حلّ است كه غرض معلّم حثّ « 411 » بر علم الهى باشد ، و توقف نكرد در علوم جزئيه . و توان گفت كه ابراهيم اصل وجود واجب را تصديق كرده است پيش از ديدن ماه و آفتاب ، كه البته واجب الوجودى بايد . و اين نظر به نظام وجود و موجود « 412 » مطلق كرده بود ، و هنوز حقيقت ندانسته كه نحو وجود واجب چه نحو وجودى است . و اينست كه به هر يك از ماه و ستاره و آفتاب گفت : « هذا ربّى » . و اين صريح است كه او تصديق داشت به وجود رب ، و جويا بود نحو وجود
شرح فصوص الحكمة — صفحة 235
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٣٥
هامش
( 411 ) - م : حسن .
( 412 ) - م : « و موجود » ندارد .