گفت جمعيّت چنين است امرى مقدارى دراز از ازل تا ابد كشيده در خارج است ، و زمان كه مدام جزئى آيد و جزئى رود . « 387 » و اين آمد و شد به جايى منتهى نشود ، كه غير متناهى است . اينست آنچه گفتهاند در باب حركت و زمان ، و اللّه اعلم . پس معلم گفت : « تلتفت منه إلى عالم الامر » ، يعنى ملتفت مىشوى از عالم خلق كه حوادثاند به عالم امر . و مراد امر است به اين معنى كه ملتفت بايد شد از عالم خلق به عالم امر كه ، عقول مجرده است و جواهر ثابته . و اين التفات دو كونه بود : عامى و خاصى . اما التفات عامى چنان باشد : اولا احساس محسوسات كنند و به كليات انتقال كنند ، و نظريات را از بديهيات بيرون آورند . و پس از آن انتقال كنند به عالم مجرّدات ، چنان كه گويند علت جسم جسم نتواند بود ( 221 ) ، به آن برهانى كه در طبيعى مبيّن است . پس البته عقلى بود مجرّد ، و علّت عقل مجرّد « 388 » مجرّدى بىعلت و بىسبب ، بل يكتاى بحت باشد . و از هر ذرّه چنين استدلال كنند ، و همه را مجعول واجب الوجود ، و مقدور او شناسد . و التفات خاصّى چنان باشد كه پس از دانستن اين مراتب و مراتب فلسفهء طبيعى و الهى حبس حواسّ كنند ، و تصفيهء قوّت نطقى به صيام و صلاة و آداب ناموسى و قطع علائق و كوتاه گردانيدن امل و آرزوى ( قدرت ) ممكنات و علم ممكنات و ارادهء ممكنات را در قدرت و علم و ارادهء واجب مستغرق كنند . و اين مرتبه را توحيد افعال گويند . پس ذوات ممكنات « 389 » لا شىء و ناچيز بيند ، چون اوهام و اعتبارات . و اين عالم را سوفسطائى بيند ، چنان كه از افلاطون نقل كرده شد ، و فناى مطلق ، و ارتفاع
شرح فصوص الحكمة — صفحة 221
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٢١
هامش
( 387 ) - م « رود » ندارد .
( 388 ) - م « مجرد » ندارد .
( 389 ) - م : ممكنات ذوات .