باشد ، بل فصل منطقى باشد . و قبول قسمت في ذاته نكند اين كون به اين حيثيّت ، و قبول زياده و نقصان به اعتبار زمان يا مسافت و عرض است ، كه حالتى بود متحرّك را ، پس نباشد الّا كيف . اين است مذهب اوايل در كار حركت . و امّا حركت در جوهر : چنان باشد كه افراد مقولهء جوهر طارى شود بر متحرّك ، و زايل گردد . و اين نيز نباشد الا افراد فرضى ، كه تتالى آنات محال است ، و سكون متحرك ، چنان كه بگذشت . پس جوهرى سيّال باشد كه به فرض افراد او از هم جدا شوند . شيخ رئيس اين را ابطال كرد در « شفاء » كه متحركى بايد كه حركت به او قائم بود ، و افراد مقوله كه ( 219 ) حركت درو است برو طارى شود . پس اين نباشد الّا كون و فساد ؛ كه نوعى پديد آيد ، و صورتى نوعى ديگر باطل شود دفعة ، و آنچه باقى باشد هيولى بود ، و هيولى را حركت جايز نباشد كه موجود بالقوّه است ، و متحرك بايد كه موجودى بالفعل باشد . پس حركت در جوهر محال باشد . و به همين دليل محقق دوانى گفت كه : نموّ . حركت در كم نتواند بود ، كه متحرك باقى نماند ، ( 79 پ ) چه حركت در كم به نفوذ جسمى بود در جسمى ، و اين موجب انفصال متحرّك است ، و سبب انعدام او و حدوث ديگرى . شنيدم كه « يكى از دانايان بزرگ » « 383 » گفت كه : حركت در جوهر محال است ، و نفس بعد از مفارقت تن عقل بالفعل . اين را بفهم ، الا اينكه تميز ميان عقل و نفس به عوارض باشد ، و اين نيز مشكل است به همه حال . آنكه حركت در جوهر قائل شد ، گفت : جميع صور سيّالند و متصل ، و تميز به قوّت و فعل است و به حركت جوياى فعليتاند ، و گفت : نفس بالقوّه عقل است ، و به حركت به فعل آيد و عقل باشد ، بىآنكه اتّحاد اثنين باشد ، كه اثنينيّت نباشد
شرح فصوص الحكمة — صفحة 218
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢١٨
هامش
( 383 ) - هامش ط : سيدنا و استادنا ابو القاسم فندرسك .