الّا به بالقوّة . و جميع موجودات عالم عنصرى لازم الحركةاند به واسطهء لزوم حركت افلاك . پس ازين سخنان گوييم : چون حركت لازم افلاك باشد در وضع ، پيوسته وضعى فرضى پديد آيد ، و باطل شود ، و سبب حدوث وضعى ديگر شود . و اين وضع سيال باشد ، و وضعى و وضعى متوهم ممتاز باشد ، و دوره و دوره ، و جزئى جزئى . و هيچ جزئى ابتداى دورهاى نباشد الا به فرض . مثالش درين : افق صبح وقتى بود و شام وقتى . و همين صبح و شام چاشت افقى و پيشين افقى باشد . و اين تغيرات از ارتفاع و انحطاط و بلوغ نصف النهار و غروب و طلوع پيش فلك نبايستى هميشه بيك حال باشد ، كه نصفى زمين از آفتاب مثلا روشنى بود ، و نصفى تار ، و مدام بر نصف النهارى باشد ، و مدام طالع از براى جمعى و غارب از براى جمعى دگر ، و في نفسه او را طلوع و غروب و نصف النهار نباشد « 384 » . و اين سخنان آن را گفتيم كه تصور اتصال حركت ايشان شود ، و متحرك را چون حركت برساند به هر وضعى فرضى ، و از آن وضع او را مزايلت فرمايد . و اين اوضاع بالفعل نباشد ، و حركت عالم عنصرى مطابق حركت فلكى باشد . پس حوادث پديد ميآيند به سبب موافات حدود مسافت . و هر حادث را وضعى فرضى نفس امرى علت باشد . و چون حركت به استقلال سبب بطلان ( 80 ر ) آن وضع شود ، چه رسيدن و گذشتن لازم ذات حركت باشد ، نه باطل شود ، پس هر جزء حركت را علت تامهء نفس حركت باشد ، و زوال اجزاى سابق . و اين حالت در جانب اول پيش فلسفى به حدى نايستد و معدّ به اين معنى پديد آيد ، و حوادث به ظهور رسند ، و تسلسل در علل حوادث نيفتد به اجتماع ، و تخلف ( 220 ) نيز لازم نيايد ، چنان كه گمان بردهاند « 385 » . چه سلسلهء موجودات برسد به نفوس افلاك ،
شرح فصوص الحكمة — صفحة 219
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢١٩
هامش
( 384 ) - ط « و » ندارد .
( 385 ) - هامش ط : مراد علامه خفريست در حاشيهء الهيات .