و نفوس افلاك را شوق از جهت قوت لازم ، و حركت لازم شوق . و حركت را دو اعتبار : يكى بالذات كه كون ثابت است ، و به اين اعتبار لازم بود ثابتات را . و يكى اعتبار تجدّد ، و به اين اعتبار علّت متغيرات باشد . اينست آنچه گفتهاند در دفع شبههء ربط حادث به قديم . تقرير شبهه به دو طريق توان كرد : يكى هيچ حادثى نتواند بود ، و اگر نه علت تامهء او حادث است ، و آن علت واجب نتواند . پس او را علت تامه بايد ، و علت او نيز حادث بود ، و اگر نه تخلف معلول از علت تامه لازم آيد . و اين محال است . پس تسلسل در علل لازم آيد ، پس هيچ حادثى نتواند بود . و پس از تأمّل بسيار در آن سخنان كه بگذشت جواب اين ظاهر شود . و تقرير شبهه چنين توان كرد كه : هيچ حادث معدوم نتواند شد ، كه از عدم او عدم علت تامهء او لازم آيد ، و از عدم علت تامه عدم علت علت . و اين منتهى شود به واجب الوجود . پس هيچ حادثى معدوم نشود . شنيدم « يكى از دانايان » را كه گفت : هيچ چيز معدوم نشود ، كه عدم طارى محال است . و عدم طارى را اين معنى گفت كه « 386 » : رفع شىء از زمان وجودش . و گفت : زمان موجود است به اجتماع ، نه به اجتماع در حال ، بل ماضى در ماضى ، و حال در حال ، و مستقبل در مستقبل ، يعنى « كل فى وقته » موجودند و حوادث چنين ، و الحال حكم صادق است كه طوفان موجود است به اطلاق ، هر چند صادق نباشد كه الحال موجود است . و گفت : حركت به معنى قطع موجود است در خارج . اين سخنان اگر چه اصلى ندارد ، با اين ( 80 پ ) لازم آيد كه غير متناهى در خاج موجود باشد ، هر چند در حدّ ازل لازم نيايد برين « دانا » كه عالم را حادث ميداند . و لكن در حدّ ابد لازم آيد كه فلك الافلاك را ابدى گمان دارد و لازم الحركة . گو چون در كتابهاى ارسطوطاليس ديد كه اجزاى زمان جمعاند در حدّ دهر ،
شرح فصوص الحكمة — صفحة 220
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٢٠
هامش
( 386 ) - م « كه » ندارد .