است . و همين جسم مطلق را ارسطوطاليس به كتاب ( 217 ) « سمع كيان » هيولى كل گويد .
و اين مادّهء عنصرى به سبب اين حركت گاهى استعداد گرمى دارد ، و گاهى سردى ، و گاهى ترشى ، و گاهى شيرينى ، و گاهى نرمى ، و گاهى درشتى .
( 78 ر ) و قبول صورت آبى كند ، و گاهى آتشى . و گاهى قبول صورت خاكى كند ، و گاهى آبى . و به اين جنبش صور لا حق او شوند و جدا شوند ، و آثار قوتهاى ساريه از مبادى عاليه و افلاك درو ظاهر شود و ناپديد گردد . و اين حركت نيز متصل باشد اتصال عقلى . و جميع مراتب بهم اتصال عقلى داشته باشد ، و در نظر حس اثنينيّت و جدايى نمايد ، و در نظر عقل نباشد الّا كمال وجود .
مولاناى رومى اين معنى را به شعر گفته :
عالم چون آب جوست بسته نمايد و ليك * ميرود و ميرسد نو نو اين از كجاست ؟
اين بنا بر اين گفته كه به حسب حسّ نيز يك اتصال باشد كاذب ، كه حسّ توهّم كند ، كه هر فرد چون پديد آيد مدتى باقى باشد بىتغيير . و نه چنين است .
و چون حكيم اشاره كرد كه در آن عالم غير متناهى در غير متناهى است ، اين فيض هرگز منتهى نشود . و ناقص نگردد ، مگر ، به نقصان مادّه و عدم قبول و بهم رسد . و ازينست كه بعضى گمان بردهاند كه حركت در جوهر معقول است چه صور عناصر را به هم متّصل گمان بردهاند ، در ميان ، عدمى قائل نشدهاند .
مثالش : نطفه در رحم ، چون صورت منوى گذارد و نباتى بر دارد ، گويند : صورت نباتى را اتصال باشد به صورت منوى يا نباشد ؟ اگر اتصال نباشد آن بطلان صورت منوى بعينه آن حدوث صورت نباتى نتواند بود ، كه اجتماع صور لازم آيد . و غير نيز نتواند بود كه مادّهء منى در زمانى بىهيچ صورتى بماند . و ديگر ايشان گمان دارند كه اين آنات به حسب واقع نيست ، بل استعدادى بود متّصل و