و منتهى به اين حيثيّت ثابت و دهرى بود . و علّتش شوق طبيعى يعنى ذاتى نفس فلكى ، كه آن شوق دايم است . و مبدأ و منتهى در حركت افلاك پيش ايشان فرضى است . و حدود ( 77 ر ) مسافت فرضى است ، كه جزء لا يتجزى باطل است . و اين كون به حيثيّت خاصّ را قسمت نيفتد فى ذاته ، مگر به اعتبار موافات حدود مسافت كه در هر آن فرضى ، متحرّك محاذى جزء فرضى از مسافت شود . پس اين حركت ثابت دهرى باشد ، و به اعتبار حدود مسافت در حد تجدّد باشد . به اين معنى كه هر جزء فرضى متحرك محاذى شود حدّي فرضى را از حدود مسافت . و از محاذات متحرّك حدود مسافت را امرى مقدارى در خيال در آيد ، و در خيال اجزاى او جمع باشد . و هر جزء ازو نيز منقسم باشد ، كه خيال را طاقت تصوّر امور غير منقسمه نباشد . و اين حركت در خارج موجود نباشد ، چرا كه متحرّك محاذى شود جزء فرضى از مسافت را ، نه جزء بالفعل را . بل او به حيثيّتى باشد كه محاذات با حدود فرضى ازو منتزع شود . و هر گاه محاذات با اجزاى بالفعل نبود ، آنچه از محاذات لازم آيد در خارج نباشد . واهمه ( 216 ) از استيلائى كه بر عقل دارد پندارد كه اين محاذات و موازات متحرك با حدود بالفعل است مسافت را در خارج . و اين محال باشد ، كه حدود مسافت در خارج نيست . چنان كه نقطه در ميان خطّ متصل فرض كنند . و آن فرض سبب انفصال بالفعل آن خط نگردد . حركت هم آن چنين محاذى گرداند متحرّك را با حدود مسافت . و هيچ يك ازين حدود و محاذات بالفعل نباشد ، بل گويى يك محاذات سيّال است ، نه محاذات و حدود بالفعل . بل گوييم اين كون مستمر ثابت به اين حيثيّت به رويى متجدّد است ، يعنى از جهت موافات و محاذات حدود مسافت . و به اين « 378 » اعتبار متجدّد باشد ، كه هر آنى در حدّى بود ، و آنى ديگر در حدّ ديگر ، پس از آنكه
شرح فصوص الحكمة — صفحة 213
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢١٣
هامش
( 378 ) - م : تامل .